و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
 
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩
 

اینجا را دوست داشتم. دوست داشتن از آن فعل هایی است که معنای ماضی و مضارع اش خیلی فرق دارد. در زمان حال پر است از نشاط و شادی ولی وقتی گذشت، یا طعم بی تفاوتی می گیرد، یا پر از دلتنگی می شود و حسرت. اینجا را دوست می داشتم. دهانم پر از طعم بی تفاوتی می شود با این جمله. شاید چون تمام علاقه ای را که به اینجا داشتم بخشیدم به جایی دیگر. شاید چون دیدم زنده کردن یک مرده، از به دنیا آوردن یک طفل سخت تر است.

به خاطرات پیوست. عبور باید کرد.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
گردو
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸
 

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} @font-face {font-family:Calibri; panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} @font-face {font-family:Tahoma; panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-520082689 -1073717157 41 0 66047 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin-top:0in; margin-right:0in; margin-bottom:10.0pt; margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} p {mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-margin-top-alt:auto; margin-right:0in; mso-margin-bottom-alt:auto; margin-left:0in; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoPapDefault {mso-style-type:export-only; margin-bottom:10.0pt; line-height:115%;} @page Section1 {size:8.5in 11.0in; margin:1.0in 1.0in 1.0in 1.0in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

فروشنده گفت گردوهایم پوست نازک اند. دو تا را در مشتش گرفت و به هم فشار داد. دستانش بزرگ بود. محکم و کار کرده و آگاه از نیروی خود. به اندک تلاشی ترق و توروقی کردند گردوها و شکستند. مغز را از پوست بیرون کشید و پیروزمندانه به من داد. تازه بود و خوشمزه. دست به کیف بردن و خریدن گردو.

*****

امروز دست بردم و دو تا گردو برداشتم. گردوها در دستان فروشنده چه قدر کوچک و رام دیده می شدند. در دست من اما بازیگوش بودند. قل می خوردند و صدای برخورشان به هم در گوشم مثل صدای خنده ای شاد می پیچید. من حریص بودم که زود تر به آن توده ی پیچ در پیچ و چرب و خوشمزه برسم. با دو دست مهارشان کردم و به هم فشارشان دادم. راست می گفت فروشنده. پوست نازک بودند گردوها. من اما مهار نیروی دستم را نداشتم. یک لحظه. یک صدای شکستن. و بعد مشتم را که باز کردم. خرده های پوست و ذرات له شده گردو، در هم...

*****

تلاش می کردم نرمه های گردو را از خرده های پوست جدا کنم:

دیگر مهار چه توانایی هایم را ندارم؟ چه ها را خرد کرده ام؟

 


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
نمرده ایم!
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
 

بعد از این همه وقت آمدم اینجا. دیدم نظراتی از آدم هایی که نمی شناختم شان اما چنان سراغ گرفته بودند ازم که احساس غربت کردم. حس غربتی که فرا می گیردت وقتی بعد از مدت ها دوستی را می بینی. شادی تلخ به یادآوردن اینکه چه دوستان خوبی بوده اید. درد در همین فعل ماضی است. «بودید» داد می زند نیستی را. این خاصیت افعال ماضی است. خاصیت خاطره است. خاصیت لحظات مرده ای که در قفسه های انباری ذهن بایگانی کرده ایم. که اگر نمرده بودند با این افعال ماضی سر و کار نداشتند. با «یادت هست»ها و «آه چه روزگاری» ها، با گرد و خاک سنخیتی نداشتند.

این روزها تلاش می کنم که بسازم بنای چند سال آینده ام را. شرایط عجیبی است. این کارها می بلعد زمانم راو انتخاب خودم است. اما دیدن اینکه دور و دورتر می شویم از هم، دیدن اینکه این آخرین سال را این طور می گذرانیم دلم را درد می آورد. از اینکه نتوانسته ام از این روند جلوگیری کنم غصه ام می شود. غرغرو شده ام. گوش مفت که گیر می آورم شروع می کنم به نق و ناله. خودم می بینم این سیر قهقرایی را. ولی نمی دانم چه می شود کرد.

مدام یاد صدای لئونارد کوهن می افتم که می خواند:

The sands of time were falling

From your fingers and your thumbs

دست و پا می زنم که مفت از دست ندهم این ایام را.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
پخش و پلا
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸
 

چند وقت است که نوشتنم محدود شده به نوشته هایی با مخاطب خاص. بنا به دلایلی تصمیم داشتم دیگر اینجا ننویسم. بروم پی جایی دیگر، یا شاید ناکجا. با این حال هنوز هستم. به خودم مجال دادم که فکر نکنم به اش. و بعد امروز مثل یک فکر نو جرقه زد. دوباره نو بود. خیلی وقت بود این حس نو بودن را نداشت اینجا برایم. این طور تر و تازه.

در علوم مدرسه می خواندیم یا شاید هم حرفه و فن. راجع به کشاورزی بود و اینکه هر چند سال یک بار باید زمین را آیش کرد. یعنی در یک دوره چیزی درش نکاشت تا دوباره آماده شود. ذهن من هم همین طور است. گاهی به استراحت دوره ای نیاز دارد. اگر وقتی خسته است مجال اش ندهم که استراحت کند، مثلا به خاطر انبوه کارهایی که باید انجام دهد، رو به بی حاصلی می رود. افت می کند. بی میل می شوم به کارها. از سر وظیفه و عادت کارها را انجام می دهم. اما کُندتر از آنچه که در توانم است.

 

تا وقتی نمی دانم، سهل انگاری راحت است. اما بعد از اینکه چیزی را فهمیدم به توجیه متوسل می شوم. یک جور حقیقت گریزی. یا شاید تلاش برای گریز از تبعات انتخابی بر مبنای آگاهی فردی. این گریختن ها بعدترها گریبانم را می گیرند. می دانم. شاید امروز از نفس نیفتم، فردا هم نه، اما بالاخره یک روز اشتباهی در یک کوچه ی بن بست می پیچم بدون راه در رو. آن وقت است که مجبورم برگردم و چشم در چشم بهش نگاه کنم.

 

چند وقت پیش یک کلیپ دیدم (اینجا). آهنگش «چهار فصل» ویوالدی بود. اگر اشتباه نکنم پاییز. نیمی از کلیپ نشان دادن پا پس کشیدن آدم ها در موقعیت های سخت است و نیم دیگرش فوق العاده تکان دهنده.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
بعدی لطفا!!!
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
 

از مترو بیرون آمدم، نیم ساعت مانده به امتحان. هنوز چند صفحه ای مانده بود تا برای اولین بار بعد از نوشتن جزوه سر کلاس، صفحه ی آخر جزوه ام را ببینم. جزوه ام در دستم بود و داشت می ریخت و من در کشاکش نگه داشتن اش بودم که چهره ی آشنای ناممکنی را دیدم. اقلا در آن لحظه گمان می کردم امکان ندارد. گمان کنم او هم همین فکر را می کرد. آن قدر نزدیک بودیم که صدایش را بشنوم که به کسی که داشت تلفنی باهاش حرف می زد گفت بعدا بهت زنگ می زنم یا چیزی به همین مضمون. آن قدر حیرت زده بودم از دیدنش که تا چند دقیقه حتی نفهمیدم که بعد از این همه وقت هنوز همدیگر را بغل نکرده ایم. حتی دست هم نداده ایم. فقط با کلام انگار می خواستم واقعی بودن این دیدار را محک بزنم. چنان شاد شده بودم که بر خلاف معمولِ روزهایی که امتحان دارم و تعداد دقایقی که به امتحان مانده از تعداد صفحاتی که از جزوه ام باقی مانده کمتر است و باید مثل گردباد بساط جزوه را به هم بپیچم، اصلا نه نگران بودم، نه هیجان زده، نه ناراحت. گمانم یک لبخند احمقانه و حیران هم آویزان مانده بود به صورتم. به یاد همه ی آن روزهای خوبی که بغل دست هم سر کلاس نشسته بودیم. به یاد همه ی آن روزهایی که به غصه دار بودن هم گیر داده بودیم. آن نیمکتی که با هم یک لایه رنگ از رویش تراشیدیم در کلاس های ملال آور... با خودم فکر می کردم از آخرین باری که دیده بودیم همدیگر را چه قدر گذشته؟ چهار سال؟ یا شاید پنج؟ دیگر از عدد گذشته. گمانم حافظه ی من اهل آن قبیله ای است که عددشماری اش یک، دو، خیلی بود. اقلا نسبش به آنجا می رسد احتمالا.

بعد از امتحان کماکان سرخوش بودم. داشتم برای خودم می نوشتم از زنجیره ی وقایع خوشحال کننده. هر چند خبری از زنجیره نبود. یک اتفاق بود، غافلگیر کننده و بسیار شادی انگیز. آن موقع این طور فکر می کردم. گمان نمی کردم حلقه ی بعدی هم در کار باشد. تا اینکه امروز در گشت و گذار بی هدف در یک سایت کلی شاد شدم. یادداشت های پراکنده ی یک ناشناسِ دوست داشتنی را خواندم. از آن آدم هایی که هنوز که هنوز است نفهمیدم که کشفشان پاداش چیست اگر که تصادف محض نیست؟! هر چند ترجیح می دهم تصادف نبوده باشد، که در آن صورت شرمنده ی این همه خوش شانسی بی حساب می شوم.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
از سر دلتنگی...
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸
 

نشسته ام رو به روی مانیتور، انگشتانم را می کشم روی کیبورد بلکه از بین این همه حرف هایی که در سکوتِ این روزهایم خورده ام، یکی را بالا بیاورم اقلا. اما انگار چیزی چسبنده و لزج درون جمجمه ام هست که کلمات را اسیر می کند. می بینم که چه طور می بلعد هر حسی را که در وجودم به کلام می خواهد تبدیل شود. آن قدر که وقتی پشت تلفن صدایش را می شنوم حتی یادم می رود تسلیت بگویم. طوری حرف می زنم که انگار نه انگار روزی روزگاری با هم هم صحبت بوده ایم. حتی از پس احوال پرسی معمول هم بر نمی آیم. هر چند، جای تعجب هم نیست. هیچ وقت بر نمی آمده ام از پس اش. همیشه با شوخی گذرانده ام تعارفات معمول را. سر باز زده ام از یاد گرفتن رسوم اش. و حالا که شوخی کردن در ذهنم به گناه تبدیل شده و خنده به گناه کبیره، علیل مانده ام. مثل بی پایی که حالا دستش را هم ازش گرفته باشند. نمی دانم اصلا چه اشکالی دارد. نمی دانم چرا این احساس عذاب در من به وجود آمده که افسارم را می کشد که مبادا شوخی کنم. از اینکه مطیع «باید»ی شده ام که نمی دانم از کجا می آید و این طور دورم می کند از دوستانم، بیزار می شوم.

 

فردا، فردا دوباره زنگ می زنم بهش. حالش را می پرسم. درست است که هیچ وقت آن قدرها صمیمی نبوده ایم، اما دلیلی ندارد خودم نباشم و جلویش بازی کنم. خسته ام از بازی کردن. از نقشی که من نیستم. از ماسکی که بر صورتم سنگینی می کند.

 

*****

داشت می گفت که وقتی کشتندش آنجا بوده. دیده که مردم، قاتل را اسلحه به دست گرفته اند، ازش عکس گرفته اند. کارت شناسایی اش را برداشته اند، و می گفت که اسلحه در دست می گفته که نمی خواستم بکشم.

می توانم تصور کنم که بهت زده بوده احتمالا. که قسم می خورده. که سنگینی ناتمام کردنِ قصه ی یک زندگی دست و پایش را سست کرده.

بی هوا می گویم که این بنده خدا هم چه قدر بدشانس بوده. سنگینی نگاه های اطرافیان را حس می کنم. ادامه نمی دهم. حتی برای رفوکاری حرفم.

*****

فردا خیلی دور است. الان هم شب است. نمی خواهم احتمال بر هم زدن خواب و استراحت کسی را به جان بخرم.

این روزها چه قدر بیست و چهار بزرگ شده. به تنم زار می زند شبانه روز. آن قدر این یکی که در آنم طولانی و کشدار می شود که دیروز و پریروز و روزهای قبل همگی دور و غیر قابل تشخیص می شوند از هم. مثل کوه هایی که در افق همگی به یک اندازه دور و دست نیافتنی اند.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
«کامم از تلخی غم چون زهر گشت»
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
 

باورم نمی شود. به همین سادگی، یک تلفن خیلی کوتاه:

قضیه ی فلانی را شنیدی؟

نه. چی شده مگه؟

[صدای بالا کشیدن آب دماغ است که می شنوم؟]

خودش تیر خورده. مادرشو هم با چاقو زدن. مادرش فوت کرد. خودشم تو بیمارستانه. قرار بود به کسی نگیم. خودش نمی دونه که مادرش...

 

درست نمی فهمم دیگر. عجیب خونسردم. حتی ممکن است ناگهان قهقهه بزنم. بلکه خنده ام این حقیقت تلخ را عقب بزند. بلکه صدای پشت تلفن بگوید که شوخی پلیدی بوده و می خواسته زود باوری ام را بسنجد. صدایش واضح می شود. می شنوم صدای گریه ی خاموشش را. نگرانی اش را به حال دوستی دیگر. می فهمم که باید زنگ بزنم به آن دیگری. هنوز گنگم وقتی که زنگ می زنم بهش. هنوز نمی دانم که با خبر است از ماجرا یا نه. محتاطانه حالش را می پرسم. جواب یک کلمه است: بد. می گوید که در بیمارستان است. می پرسد که تو می دونی اینجاست یا نه؟ و من نمی دانم. گریه می کند. پیشنهاد می دهم که بروم پیشش. می گوید نه. خیلی خطرناکه. باز گریه می کند. نمی دانم چه می شود گفت برای دلداری. سکوت می کنم فقط. مادرش است که صدایش می زند انگار و تماسم قطع می شود. می مانم با یک عالم نگرانی. دوباره زنگ می زنم بهش. ریجِکتم می کند. می فهمم که احتمالا پیش اوست. به مادرش زنگ می زنم. حال او هم خراب است. اشک پشت اشک است که می ریزد و من ضعیف شده ام. کاری بر نمی آید از دستم انگار. گنگ مانده ام. قطع می کنم بی آنکه کلامی برای خداحافظی یا دلداری توانسته باشم بگویم. خودم را لعنت می کنم که چه قدر ناتوانم و چرا هیچ وقت فکر نکرده بودم که آرامش بخشیدن هم مهارتی است و تمرین می خواهد و این روزها که این قدر محتاج این توانایی ام، شرمنده از ناتوانی ام مانده ام. شرمنده و اندوهگین... چه می شود کرد؟


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
از دیگران
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸
 

"Marco enters a city; he sees someone in a square living a life or an instant that could be his; he couls now be in that man's place, if he had stopped in time, long ago; or if, long ago, at a crossroads, instead of taking one road he had taken the opposite one, and after long wandering he had come to be in the place of that man in the square. By now, from that real or hypothetical past of his, he is excluded; he cannot stop; he must go on to another city, where another of his pasts awaits him, or something perhapsthat had been a possible future of his and is now someone else's present. Futures not achieved are only branches of the past: dead branches." 
-- Italo Calvino (Invisible Cities)


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
باید رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد؟
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸
 

می ترسم از این آینده ی مجهول. از این همه فاصله ای که بین راه هاست. از این همه تفاوت گزینه های پیش رویم...

تا مدتی آرام می گیرم و فکر می کنم که دیگر تصمیمم قطعی شده، ناگهان اتفاقی، حرفی، برخوردی، مرا پرت می کند به میانه ی همه ی تردیدهایم. بحث امروز و فردا نیست فقط. نمی دانم چرا نمی توانم خودم را قانع کنم که در لحظه زندگی کنم. به نظرم خودفریبی می آید. دارم نزدیک می شوم به یکی از مراحلی که اگر خودم دست به انتخاب نزنم دنیای اطرافم برایم انتخاب خواهد کرد. انتخاب که نه. زمان، پاک کن به دست، نزدیک می شود که بعضی گزینه ها را، بعضی راه ها را از جلویم پاک کند. و این محو شدن ها می لرزاندم.

*****

هرکسی «بودن یا نبودن» خاص خودش را دارد. سؤالی که چکیده ی تردیدهایش است. سؤالی که نمی شود بی جواب از کنارش گذشت و به آرامش رسید. یک روز بالاخره یخه ی آدم را می چسبد و جوابش را طلب می کند. یک روز بالاخره مجبوریم انتخاب کنیم. و آن روز برای من نزدیک می شود و من نمی دانم چه جوابی بدهم و نمی توانم دیگر این تردید را هم تاب بیاورم. و می دانم، خوب می دانم که این را که جواب بدهم و عبور کنم از دو راهی اش، دیر یا زود پرسش دیگری سر بر می آورد. دشوارتر احتمالا. گریزی نیست...

*****

بچه تر که بودم، بودن یا نبودنم منحصر به یک امتحان دیکته بود و اشتباهات فاحش. تردید در توانایی یادگیری ام.

کمی بزرگ تر شدم، پرسش ام در مورد رفتارهای اجتماعی بود. تردید درباره ی آنچه که درست نامیده می شد.

بعدترها، انتخابی سخت تر. تردید میان همه ی شاخه های دانش بشری که دوست می داشتم. انتخاب راهی و پیگیری اش. و رها کردن راهی دیگر، و تا مدت ها خود را دلداری دادن که نه، آن راه به دردت نمی خورد...

و این روزها، دو راهی ام بر سر رفتن است. و تردید بر سر هزینه ها. جنس هزینه ها فرق دارد فقط. گزاف است در هر حال. و من هنوز می گردم پی راهی که کم کنم هزینه ها را. سخت است. خسته می شوم گاهی. اما گریزی نیست از این تکاپو...

*****

«تعمیر سکوت

            گیجم کرد.

دیدم که درخت، هست.

وقتی که درخت هست

                        پیداست که باید بود،

باید بود

و ردّ روایت را

                        تا متن سپید

                                    دنبال

                                         کرد...» (وقت لطیف شن--سهراب سپهری)

 


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
از دیگران
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸
 

You know, Doctor, I am a little man and this is a little town, but there must be a spark in little men that can burst into flame. I am afraid, I am terribly afraid, and I thought of all the things I might do to save my own life, and then that went away, and sometimes now I feel a kind of exultation, as though I were bigger and better than I am… (The moon is down – John Steinbeck)


 
comment آدم-گفته ها ()