و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
پخش و پلا
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧
 

همیشه آگاهی کافی نیست. البته لازم است و بودنش بهتر از نبودنش است. ولی کافی نیست. در دینی دبیرستان تعبیر جالبی به کار رفته بود در میان انبوه جملات ثقیل و نتراشیده اش که کوتاه و گویا بود. از «ضمانت اجرایی» حرف می زد. البته آنجا رأی به عدم کفایت و اگر اشتباه نکنم، عدم لزومِ آگاهی داده بودند.

*****

روابط انسانی اغلب چالش برانگیزند. ساده ترین راه ها بهترین راه ها نیستند.

می دانم که حق با همه ی ماست، که حقیقت این است که همه ی ما انسانیم و همه از منظر خود وقایع را می بینیم و این است که برداشت هایمان متفاوت می شود. مثل این است که بخواهیم در تاریکی موجودی ناشناخته را دریابیم. حقیقت یکی است اما برداشت های ما آمیخته به پیشینه ی ذهنی ما است. سخت است که یوغ گذشته را از ذهن خود باز کنیم. ترسناک است حتی. گیرم خود از پندارهای موهوم رها کردی، چه چیز را جایگزین شان می کنی؟


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
ادعایی ندارم!
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧
 

خوبی اش این است که حرفی که می زنی حتی اگر هزار سال طول بکشد بالاخره به گوش آنکه باید می رسد.

او* این طور عقیده داشت. با خیال راحت حرفش را می زد تا کی برسد به گوش شنونده. من اما او نیستم! پیرو عقایدش هم نیستم. گاهی حرف های جالبی زده اما خوب، او هم که بی خطا نبوده. به عاریه می گیرم از گوشه هایی از عقایدش که با من سازگار است.

*****

گاهی دهانی باز می شود و هر چه خشم و سرخوردگی در وجودش انباشته شده است را استفراغ می کند بر سراپای تویی که نه سر پیازی و نه ته پیاز؛ و این ضعف آدمی است. کیست که ادعا کند هیچ گاه چنین آشوبی به پا نکرده و بی اطلاعی را چنین مورد نوازش قرار نداده؟ من که نیستم. جز دلسوزی کاری از دستم بر نمی آید هنگامی که شاهد این تراژدی انسانی ام.

*****

بچه تر که بودم یک سریالی پخش می شد به اسم «روزی روزگاری». در ایلات قشقایی فارس می گذشت اگر اشتباه نکنم. یکی از جاهاییش که خوب یادم مانده مال قسمتی بود که در یک جشن عروسی مسابقه ای برگزار می شود میان مردان جوان. مسابقه ی جمع کردن هیزم که همان خار و گون و امثالهم است. ژاله علو (یادم نیست اسمش در آن سریال) که مدتی از مرادبیگ (امیدوارم اسمش را اشتباه نکرده باشم. بازیگرش خسرو شکیبایی بود. این را خوب یادم هست!) مجروح مراقبت کرده بود تا بهبود یابد از زخم هایش، او را هم راهی مسابقه می کند. مراد بیگ ته دلش می خواست در مسابقه شرکت کند، اما یک جور غرور (یا بهتر است بگویم حماقت) مانعش بود انگار. دم رفتن از ژاله علو می پرسد که چه قدر باید جمع کنم؟ جواب می گیرد که هر کس به اندازه ی ادعایش. جواب می دهد که من ادعایی ندارم. می شنود که ادعایی ندارم کم ادعایی نیست.

 

 

* شمس تبریزی را می گویم


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
توهم
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧
 

از بزرگ ترین مشکلات بشر این است که وقتی چارچوبی برای افکارشان تعیین کردند، هر اتفاقی را در همان چارچوب تأویل می کنند و گمان می کنند به کنه موضوع پی برده اند و چارچوب شان درست ترین چارچوب است.

مانعی که بر سر راه درمان بیمارانِ توهمی وجود دارد نیز تقریباً همین است. ایمان دارند که آنچه می بینند حقیقت است و دیگران دارند آن ها را از حقیقت باز می دارند. به این ترتیب با درمانگر به چشم یک دشمن برخورد می کنند. این عناد سبب می شود که تلاش های درمانگر بی اثر شود.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
اختلاف نظر یک داستان کوتاه
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧
 

دلش می خواست پیروزی های پی در پی اش را ببیند. آرزومند موفقیتش بود. دلش نمی خواست ببیندش که زمین خورده. دوست داشت او را بابرنامه و هدف­مند ببیند. بی هیچ گونه فعالیتی که با معیارهایش اتلاف وقت نامیده می شد. دردش می آمد وقتی که می دید چه قدر بی مبالات است و قدر نمی داند زمانش را. می ترسید از آنکه روزی با یک «آخ»ِ تلخ و جانسوز به خودش بیاید و ببیند که نمی تواند در جست و جوی زمان از دست رفته برود. حق داشت؛ در تمام حرف ها و نگرانی ها و آرزوهایش حق داشت. بهترین ها را می خواست. فقط کاش گاه گداری با هم چک می کردند معیارهایشان را...


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
در یک هوای سرد
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
 

بزرگ شدنم را از آنجایی می فهمم که صبح پس از یک شب برفی، وقتی از جایم بلند می شوم دیگر دوان دوان نمی روم سمت پنجره.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
برداشتِ آزاد
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧
 

روز قبل از یک امتحان، دوستی که مدت هاست سراغی از تو نگرفته، ناگهان اس ام اس می زند که فلانی، خوابت را دیدم دیشب. آمده بودی در دانشگاه ما یک درس مهمان شده بودی. و درسی را نام می برد که داری می خوانی که روز بعد امتحان بدهی.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
رمز موفقیت!
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
 

آمد سر کلاس و در جواب غرولندهای بچه ها که آخه استاد، 6 تا 8 که دیگه جونی نمونده برامون، چه جوری امتحانتو بدیم؛ گفت آدم خیلی بیشتر از اون که فکر می کنه توانایی داره. من خودم یه بار تو دوران دانشجوییم 3 روز پشت سر هم بیدار بودم و هر وقت که احساس می کردم که داره خوابم می بره، می رفتم یه فنجون قهوه می خوردم و یه کم نرمش می کردم. شما هم امتحان کنید.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
مراعات
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧
 

بعضی وقت ها عجیب بی ملاحظه می شویم.

نمی بینی شوخی ای که با او می کنی و مرا هم در آن دخیل می کنی، چه قدر به عضلات صورتم فشار می آورد؟!


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
راست می گویی
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧
 

راست می گویی. من هم گاهی دلم می خواهد حرف بزنم. لحظاتی هست که درد اوج می گیرد. تنها تسکین، گفتن است. بیرون ریختن. اما نگرانی از قضاوت هم هست. ترس از اینکه مبادا بیش از حد جدی گرفته شوی. خودت هم می دانی که آن قدرها هم بزرگ نیست. اما نیاز به غرولند گاهی عجیب دامنگیر آدم می شود و می خواهی بگویی، اما نمی خواهی بشنوی. نمی خواهی به یاد بماند. راست می گویی...

 

 

پ.ن. مهم است یافتنِ مأمنی که بتوانی در آن راحت و بی دغدغه شلنگ تخته بیندازی! بی نگرانی از شکستن ها...


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
حتی احتمال صفر هم محال نیست!
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧
 

از سخت ترین کارها سر و کله زدن با آدم هایی است که نمی دانند و می پندارند که می دانند! در آن زمان که شیخ بهایی مراتب دانستن و ندانستن را ردیف می کرد نمی دانم چرا این آخرین مرحله را نیاورد در شعرش. شاید گمان می کرد همان «نداند و نداند که نداند» کافی است ولی به نظرم این، چیزی فراتر است.

*****

آرام آرام به اهمیت مرزبندی پی می برد. لازم است گوشه ی دنجی را حفظ کند در این عالم، به دور از مزاحمانی که به اشتباه می­پندارند شناخته­اندش. با این حال گاهی خنده ای از ته دل تنها چیزی است که برای اش می ماند! یاد «هری پاتر» می افتد و نحوه ی مقابله با لولوخورخوره. شاید راه اش همین است. به حافظ فکر می کند که می گفت آسان گیر بر خود کارها*... و گمان می کند روزنه ای باز شده و بالاخره دارد می فهمد. اما لحظه ای بعد دوباره همه جا مبهم است. تنها آن خنده است که باقی مانده.

*****

اعتماد به نفس البته چیز خوبی است، بر منکرش لعنت! ولی گاهی در نظر گرفتن احتمال خطا هم بد چیزی نیست؛ مخصوصا برای آدم ها! درست است که خلیفة الله اند بر زمین، اما جایزالخطا هم هستند!

 

 

* گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع ... سخت می گردد جهان بر مردمان سخت کوش


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
ترس/آموزش/تربیت/پراکنده
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
 

نتایج بررسی­هایشان نشان داد که اکثر مردم از حرف زدن در مقابل یک جمع بزرگ، بیش از مرگ می­ترسند.

*****

غلبه بر ترس یک مهارت است که باید آموخته شود. اگر از عنفوانِ کودکی آموزش داده نشود، یا از آن بدتر ترسیدن به عنوان رفتاری قابل قبول تشویق شود، سخت بشود انتظار داشت که در بزرگسالی تلاشی در جهت غلبه بر ترس­های واهی صورت گیرد.

منظور از تشویق، دادن بازخوردِ مثبت به کودکی است که ترسیده. مثلا اگر کودک به جای مواجه شدن با این حقیقت که تاریکی ترسناک نیست، دریابد که هربار که وحشت­اش از تاریکی را بروز می­دهد مورد محبتِ بیشتری قرار می­گیرد، سخت­تر بر این ترس غلبه می­کند.

 

*****

می­گفت که در این دنیا که برای اینکه به کسی جواز رانندگی بدهند این همه آموزش می­دهند و امتحان می­گیرند، کمتر کسی به فکر آموزش مهارت­های پرورش و تربیت نسل بعد است، چه برسد به اینکه به فکر بررسی صلاحیت افراد باشد برای بچه­دار شدن.

بازی نیست. جای آزمون و خطا هم نیست. ولی اکثر آدم­ها خودخواهانه کودکی را به این دنیا می­کشانند در حالی که نمی­دانند هر حرکت نادانسته­شان چه تبعاتی می­تواند داشته باشد.

نمونه­های برخوردهای آسیب­رسان را می­بینم با کودکان؛ در مسیر هر روزه­ام. دردناک است. با این حال عبور می­کنم و سعی می­کنم فکر نکنم به آسیب­های وارده. سعی می­کنم فکر نکنم به چرخه­ای که این آسیب­ها طی می­کنند و از نسلی به نسل بعد منتقل می­شوند. می­گردم پیِ بارقه­های امید.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
در باب دوستی و دوری
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧
 

برای هم اهمیت قائلیم. نه آن­قدر که برای سلام سراغی از هم بگیریم، آن­قدر که برای خداحافظی به یاد هم بیفتیم.

*****

یک خداحافظی دیگر. اولی نیست، آخری هم نخواهد بود...

*****

لطفش این است که کم­کم در سراسر دنیا پراکنده می­شویم. به هر جا که فکر می­کنیم، یک چهره­ی آشنا یادمان می­آید. آن وقت این جهانِ پهناور چهره­ی یک دوستِ نزدیک و مشفق را می­یابد...

*****

جالب است که فاصله­ی اینجا تا کانادا دوستی ما را نزدیک­تر کرد.

*****

مشکل از فاصله­ها نیست. وگرنه در همین شهر، همسایه هم که باشیم چندان توفیر نمی­کند...


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
معجزه از کجا آب می خورد
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧
 

معجزه می خواست. سردرگم و آشفته آمد. دخیل­اش را بست. امیدوار رفت.

اما درخت، درختِ معجزه نبود و شرمِ ناتوانی و بیهودگی سراپایش را می­سوزاند. پیش از آن­که خشک شود، وجودش را پذیرای امیدِ او کرد.

 


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
دشمنِ عزیز یا وقتی هنوز زود بود: یک داستانِ کوتاه
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
 

پس از اینکه یاد گرفتند دشمنان خوبی باشند، تصمیم گرفتند دوستان خوبی شوند، اما دیدند که بدون دشمنی همدیگر زندگی­شان چیزی کم دارد. پس دوستانه­ترین تصمیمِ عمرشان را گرفتند.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
همکلاسی
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
 

با من بیش از حد مهربان است. من که تعداد بارهایی که دیدمش و سلام نکرده ام، اقلا ده برابر بیشتر از سلام کردن هایم بوده... در این چند روز دو سه بار انگشت رنجه کرده و اس ام اس فرستاده، حتی یکی دو بار زنگ زده بهم!

سعی می کنم فراموش کنم که این ها از اثرات پایانِ ترم است. سعی می­کنم طبیعی بودنش را بپذیرم. مگر نه اینکه خودم بارها دست به دامن کسانی شده­ام که فقط می­شناختم­شان. شاید موارد زیادی یادم نیاید، ولی حتما بوده است. فقط ای کاش هر بار این کلمه­ی "جان" را به انتهای اسمم گره نمی زد. کاش صریح می­گفت که جزوه "جان" را از من می­خواهد که جزوه­ام سزاوارتر است به این قربان­صدقه­ها... می توانم تصور کنم که احتمالا دردناک بوده­است دستِ یاری به سمت کسی دراز کردن که خیلی نمی­شناسدش. احتمالا این فاصله را می­خواسته پر کند با این واژه. صمیمیتِ نداشته­مان را کتمان کند. یا شاید هم این نحوه­ی برخوردش با همه­ی کسانی است که دورند. تلاشی احترام­برانگیز برای پر کردنِ خلاء میان آدم­ها. و شاید هم حساسیت من بر کلمه­ی "جان" نیست. شاید بخل می­ورزم و این بخل را پسِ پرده­ی بخشندگی پنهان می­کنم.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
خواب
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
 

پس از یک شب نخوابیدن،­ مرز بین خواب و بیداری کمرنگ شد. به محض اینکه ذهن از کار متوقف می­شد خواب می­آمد. خوابی لذت بخش. عمیق و مرگ­وار.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
دنیای بزرگِ گوچک
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧
 

موسیقی فیلم "بابل" را گوش می دهم و فکر می کنم به آدم های مختلفی در گوشه گوشه ی دنیا که روایت هستی من با آن ها پیوند خورده، حتی اگر ندانم؛ حتی اگر نشناسم شان. و فکر می کنم به روزی که هر کدام از ما در یک گوشه ی دنیا زندگی می کنیم و دیوارهای دنیا دیگر آن قدر بلند نیست که ما را از هم جدا کند.


 
comment آدم-گفته ها ()