و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
یادی بر یادهای دیگر انباشتن
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧
 

تنها نبود. چه چیز باعث شد که بروم جلو و بغلش کنم؟ باورم نمی شد که دارد می لرزد. باورم نمی شد که اگر سرش را از روی شانه ام بردارد، صورت همیشه خندانش را خیسِ اشک خواهم دید. باورش نمی شد که من وقت دارم که بشنوم. با این حال ناباوری هایمان را کنار گذاشتیم و ساعتی را با هم سپری کردیم. می گفت. هر از چندی هم میان حرف هایش می گفت که نه تو نمی توانی تصور کنی چه می گویم. از غم غربت می گفت. از دوری از خانواده. از بی پشتوانه ی عاطفی بودن. از اینکه جایی را ندارد که دلش را به آن خوش کند. از خوابی که دیده بود. بعضی خواب ها بدجور یاد آدم می مانند. در خانه بوده. دلتنگ دانشگاه. آرزو می کند که دانشگاه باشد. ناگهان چشم باز می کند. می بیند که روی تخت خوابگاه است و عجیب دلش می خواهد خانه باشد. می گفت آخرین باری که خانه رفته بوده، حس کرده که مهمان است. می توانی تصور کنی حس اش را؟ می توانستم. اما گفتن اش چه فایده ای داشت. می گفت و من سعی می کردم فقط بشنوم. می گفت که می ترسد از ضعف خودش. از اینکه زود وابسته می شود. می گفت و می گفت. از مرزی که به نظرش بین تهرانی ها و خوابگاهی ها وجود داشت. می گفت که در این دو سال و نیم سخت گذشته بهش. شکسته، ولی جوش نخورده هنوز. گفتم محکم می شوی. گفت محکم یا بی احساس؟ گفتم محکم. حرف هایی را بلغور می کردم. امیدوار بودم کمکی باشد. هر چند مطمئن بودم که تاثیر شنیدن به مراتب بیش از کلام است. و باز سکوت. و خداحافظی.

اما بعضی گفت و گو ها با خداحافظی تمام نمی شوند. ادامه می یابند. پژواک کلمات تا مدت ها در گوشه و کنار ذهن می چرخد. سرگردان. تا به غار های فراموشی می رسد. بعد معلوم نیست کِی از ظلمات راهی به بیرون پیدا کند. هارمونی کدام واقعه راه را نشانش بدهد. با همان وضوح می آید. انگار نه انگار که مدت ها در ناکجاآباد سرگردان بوده.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
تاوان
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
 

درد هست و خواب آلودگی و خستگی و تمایل به نوشتن. ملغمه ای در هم. مثل همان چیزهایی که تند تند و بدون فکر خوردم و حالا تاوان پس می دهم. باز جای شکرش باقی است. تنهایی بارش را دارم به دوش می کشم. باری هم نیست البته. می دانی، جسم آدم اغلب این طور است. مراعاتش را که نکنی، خیلی زود تاوان پس می دهی. و هر طور هست می گذرد. آخرش مرگ است دیگر. می گذرد. اما با آدم های دیگر نمی توان این طور برخورد کرد. اگر ندانسته ضربه ای وارد کردی، یک موقعی می فهمی که دیگر دیر شده. اگر بخت یار باشد، ممکن است بتوانی تاوانش را بپردازی خودت به تنهایی. اما گاهی دیگری هم درد می کشد به خاطر اشتباه تو. و تو هیچ راهی نمی شناسی برای تسکینش.

می گفت «طول می کشه، ولی خوب می شه» آخر فیلم سگ کشی بود. اما نگفت چه قدر. نگفت که بعضی وقت ها خوب شدن تو تنها کافی نیست. نگفت که وقتی زخم می زنیم، خودمان هم آسیب می بینیم. نگفت که زخم خوب می شود اما جایش می ماند تا مدت ها. نگفت که... خیلی چیزها را نگفت. گذاشت که خودت تا تهش را بخوانی با همان یک جمله.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
چرا
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧
 

این روزها درگیرم با خودم. با چرایی کارهایم. راست می گفت آن استاد که می گفت آنکه چرایی را یافته با هر چگونه ای خواهد ساخت.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
ای بس که نباشیم و حتی نفهمیم که نیستیم...
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧
 

به فهرست دوستانم نگاه می کنم. کسانی که حداقل گاه گداری در دنیای مجازی با هم صحبت کرده ایم. اسمی را می بینم که زمانی برایم یادآور دیوانه بازی های نشاط انگیز بود. یاد آور جمله های نصفه ای که به می فهمم ختم می شد. کجا گم کردیم دست همدیگر را در گذر زمان؟ الان که فکر می کنم به نظرم می آید که در یک ایستگاه که یادم نمی آید کدام، سوار دو قطار مختلف شدیم. حتی خداحافظی هم نکردیم. شاید اصلا نمی فهمیدیم که مسیرمان از هم جدا شده. شاید می فهمیدیم اما مثل شترمرغ سرمان را پنهان کرده بودیم و نمی خواستیم ببینیم. مدتی دست و پا زدیم. گاه گاهی اس ام اسی. اما من بخیل تر از آن بودم که بی دریغ باشم. دردِ نبودنش را بر سرش خالی کردم با نبودنم. اعتراف می کنم که از خیلی قبل تر شک کرده بودم به بودنمان. و شاید همین شک، مرا سرد کرد. خیلی چیزها را با هم تجربه کرده بودیم. جاهایی را که تنهایی جسارت ورود نداشتیم، با هم رفتیم. با هم کشف کردیم خیلی آدم ها را. اما تیر خلاص را آن روز زدم. جرقه اش را او زد. داشت با تلفن حرف می زد و من سرخوشانه با کمربند مانتوی جدیدش ور می رفتم. منتظر بودم حرفش تمام شود که بغلش کنم و بروم. حرفش تمام شد و بی توجه رفت. آب یخ بود که انگار بر سرم ریخت. انگار همه ی قطعات پازلی که نمی خواستم جفت و جور شوند ناگهان کنار هم قرار گرفتند. تمام شد. خیلی وقت بود که تمام شده بود. من هنوز آن قدر بزرگ نشده بودم که بپذیرم نقش یک دوستِ برایِ روزِ مبادا را برایش بازی کنم. گمانم هنوز هم نشده ام. هستیم. به پاسِ آن همه یادهای خوب، هر وقت همدیگر را می بینیم لبخندی از ته دل به لب هایم می آید. اما زخمی است که هنوز بهبود نیافته. هنوز فقط اس ام اس هایی اش در یادم می مانند که از من خواسته کاری بکنم برایش. اما دفتر یادداشت هایم می گوید که بیشتر بی دلیل به یادم بوده تا سوداگرانه. با این حال این حس بدجور سراغم می آید وقتی بهش فکر می کنم. آن حرفی که یک بار بهم زد و گفت نگذار ازت استفاده کنند. راجع به کس دیگری گفته بود که به نظرش تنها وقتی سراغم می آمد که کاری ازم می خواست و من چون دلم می سوخت برایش هر بار کمکش می کردم. اما از آن به بعد سرد شدم باهاش. یادم می آید تمام بارهایی را که نمی دانم با کدام قدرت پنهان مشتم را باز کرده بود و به حرف کشیده بود مرا. و تمام بارهایی که مرا بیرون در خانه ی اسرار رها کرده بود...


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
سال بالایی
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
 

خیلی بامزه است. با یک سال اولی حرف زدن و غروری را در لحنش و تک تکِ کلماتش حس کردن و به یاد آوردن زمانی که من هم این طور بودم. انگار که این چهار سال دو دوره ی دو ساله است. دوسال منشِ سال اولی داریم و دو سال، سال بالایی-وار زندگی می کنیم. حالا می فهمم که چرا پارسال حس نمی کردم که دیگر سال اول نیستم. و چرا دوستان صمیمی ام اغلب یک سال اختلاف سن دارند با من. و آن حصاری که در برخورد با سال بالایی ها حس می کردم وقتی که سال یک بودم از کجا آب می خورد. امیدوارم این آگاهی کمک کند که کنار بزنم این حصار را... ولی هنوز نمی دانم چه طور.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
بی سر و ته
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧
 

شب از نیمه هم گذشته. گیج و مغشوشم. مثل گیسوی دخترکی که تازه از خواب بیدار شده، آشفته و سعادتمند. جیغ و هوار مال وقتی است که شانه را به زور از میان انبوه گره خورده ی موهایش عبور می دهند. فعلا سرخوشی و سرمستیِ شروع یک صبح جدید است. صبحی که پیش از این نبوده و پس از این هم نخواهد بود. این بی نظمی، دردش را بعدا خواهم چشید اما دلم نمی آید از خوشی اش دست بکشم. من الان حس شب های اردو را دارم که تا صبح می توانم بیدار بمانم و روز بعد را هم پرانرژی شروع کنم و بگذرانم. بیدار ماندن و حرف زدن و به دیگری گوش دادن و اگر همه خواب بودند، در روشنایی چراغی که مزاحم خوابشان نشود نشستن و نوشتن و به موسیقی گوش دادن و اگر این هم میسر نبود تنها در تاریکی نشستن و گوش دادن به موسیقی و فکر کردن و ذهن را رها کردن که در مراتع بچرد. گه گاه یاد روزهایی می افتم که سپری کرده ام. روزهایی که اشتباه کرده ام. جالب است که اغلب خاطره هایم با اشتباهاتم همراهند. انگار که روزهای بی اشتباه ارزش یادآوری ندارند یا اینکه اصلا وجود ندارند. دلم نمی خواهد توقف کنم یا از نو بخوانم که چه نوشته ام. ویرایش هم نه. رها کردن ذهن حتی اگر جمله بندی ها نامفهوم شود. بیشتر برای دل خودم است این شب نوشته. می خواهم ببینم که هنوز می توانم.

هر از گاهی دلم می خواهد به همه ی آنچه که یک مدت روی خوش نشان داده ام، نه بگویم و ببینم که می توانم بدون آن هم باشم. هنوز می توانم. کولی-وار. یا نه. یک جور جفتک زدن به حرص و جوش روزمره است. انگار که با هزار زحمت ذره ذره حرص و جوش هایم را در سطلی جمع کرده ام و بعد در یک لحظه، تصمیم می گیرم ببینم بدون آن هم می توانم ادامه دهم یا نه. و یک لگد. و سطلی که چپه می شود.

بدجور عادت کردم به صیقل زدن جمله هام. رها نمی کنم کلمات را دیگر. اما شاید این شیوه ی من باشد. شاید هم خودم را گول می زنم که این قایم شدن درست است. درست یعنی چی اما؟ درست ها و خوب ها و بدها از کی قالب گیری شده جا گرفتند در قفسه های وجودم؟ اطمینانم کم شده و به همان میزان پذیرشم افزایش یافته. با این حال هنوز در اعماق وجودم مطمئنم و این خطرناک است. مدام باید حواسم باشد که شاید راه دیگری هم هست. شاید که چه عرض کنم. راه دیگری هست. گونه های دیگر. دنیاهای دیگر. اما باز تا یک ذره خود را می سپارم به روال ناآگاهم، همان خوب های قالبی می آیند و جبهه گیری ها شروع می شود. تا وقتی چیزی را ندیده باشم خطری نیست. اما اگر ببینم و اوتوپایلوت عمل کنم و بگذارم قالب ها عمل کنند، آن وقت سخت است جبهه ها را شکستن و دیدن آدم های سنگر رو به رو، که آن ها هم وقتی تیر می خورند ازشان خون می رود، آن ها هم کسانی را دوست دارند، آن ها هم می میرند.

اما بر عکسش این طور نیست اما کاش بود. شاید روزی اینطور بشود که اگر یک بار حواسم را جمع کردم و دیدم که مطمئن نیستم، این بی اطمینانی باقی بماند. اما هنوز تا یادم می رود و حواسم پرت می شود یقین گریبانم را می گیرد. چه کسی گفته که آخر خط یقین است؟ ته خط من که یقین نیست. یا شاید همین اطمینان به بی یقینی خودش یقین است؟ شاید کلمات ما، قاموس ما فرق دارد.

معده که احوالش آشوبناک می شود، خلاف مسیر طبیعی محتویاتش را جاری می کند. طبیعی که می گویم اینجا منظورم معمول است. ذهن وقتی آشوبناک می شود چه می کند؟ چه می شود کرد. کلمات را بلغور می کنم مگر آرام بگیرد. این آشوب را دوست دارم. از گیجی روزمره بهتر است. حس می کنم بند بندِ وجودم را. دردی در ساق پای چپ. خستگی گردن از حمل بیست و چهار ساعته ی سری که باید بیرزد به این همه زحمت وگرنه برای چه هست. نوک انگشتانی که سردند اما مطیع و فرمانبردار کلمات را در صفحه کلید دنبال می کنند.

رشته ی افکارم به سادگی پاره می شود. به سادگی هم از جایی به جایی دور از انتظار پیوند می خورد. بس است. برای امشب بس است. کو تا شبی دیگر که این طور دلم هوای نوشتن کند و مجالی باشد...


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
آینده هزار در دارد و کلید این درها در جیب های ماست*
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧
 

آمدم نقل کنم از «گلی ترقی». اما فقط نقل قول نیست. عجیب است. زمان زندگی ما با هم فرق دارد، زمانه ی ما با هم فرق دارد. اما او نوشته، من خوانده ام، و عجیب آشناست برایم. اگر من نیم قرن زودتر به دنیا آمده بودم، یا اگر او نیم قرن دیرتر، همزمان می شدیم اما شاید هیچ وقت نمی شناختم اش. احمقانه است. حالا هم نمی شناسم. بیهوده رویا می پردازم و او را به جمع دوستانِ نادیده ام اضافه می کنم. در کنار ایتالو و رومن و ناتالیا و مارگاریت** و خیلی های دیگر. با خودم فکر می کنم که چه چیزِ این آدم ها ممتازشان می کند در نظرم. و می بینم که یک جور صداقت است. آدم هایی هستند که خود را پذیرفته اند. با تمام نقاط قوت و ضعفشان. من اما هنوز اول راهم و مسحور اخلاق "زوربا"یی می شوم که عمری دنیا را دیده، پست و بلندش را چشیده و خودش را بیرون کشیده از هیاهوی عالمگیر، و ابایی ندارد که بگوید چه قدر در جوانی اشتباه کرده. ابایی از بروز دادن خودش ندارد. بازی نمی کند. تظاهر نمی کند. در میانه ی جنگ و قحطی هم می تواند زیبایی های دنیا را ببیند. و می ترسم. از کوچکی ام. از خطرِ بت پرستی. از این همه نمی دانم.

با این وجود دست دراز می کنم و چنگ می زنم به بودنِ این جور آدم ها. به وجود ناشناس و مسیر رمزآلودی که طی کرده اند و با مال من فرق دارد. انگار می خواهم مطمئن شوم که می شود، هنوز می شود رفت و نرسید. می شود زمین خورد و دوباره سر بلند کرد و آسمان را از نو دید. انگار که اولین بار است.

*****

قصه هایم را توی گنجه می­گذارم و درِ آن را قفل می­کنم. کلیدش را توی گلدانِ روی میز می­اندازم و رو به فردا می­ایستم، رو به وعده­های ممکن و آرزوهای میسر. می­خواهم به امروز فکر کنم، به حضورِ آشنای اجسام دور و بر، به این روز آفتابی و درخت جوانی که پای پنجره است، به دست­هایم که آرام و صبور کتابی را ورق می­زنند و بدنِ خاموشم که با اتفاق­های اطراف در صلح است. فکرهای مغشوشم، دوباره، در جای خود مستقر شده­اند و ذهنِ آشفته­ام، از نو، منطق ساده­ی رابطه­های روزانه را کشف کرده است. ترس­های مجهول دست از سرم برداشته­اند و تنم لبریز از اعتمادی شیرین است. خسته­ام و خستگیِ خوبِ آدمی را دارم که از کویری خاموش، پر از فراز و نشیب، گذر کرده و به سایه­ی امنِ درختی کهن و جویباری بازیگوش رسیده است. می­دانم که این سرخوشیِ دلپذیر اتفاقی موقتی­ست. مگر می­شود یک عمر راست راست راه رفت و معلق نشد؟ مگر می­شود یک عمر به زندگی کلک زد و قِسِر در رفت؟ فعلاً سبکبار و هشیارم و به این «فعلاً»، این زمانِ نامعینِ نامحدود، دو دستی چسبیده­ام. فهمیده­ام که می­توان مُرد و از نو متولد شد، می­توان اردنگ خورد و ته چاه افتاد و به دستی، ریسمانی، امیدکی آویزان شد و بیرون آمد.***

 

 

 

* و *** هر دو از کتاب «دو دنیا»ی «گلی ترقی»

** ایتالو کالوینو، رومن گاری، ناتالیا گینزبورگ، مارگاریت دوراس و خیلی دیگر از نویسندگان و شاعران و نقاشان و ... که حداقل یک بار مسحورم کرده اند.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
دلیل یعنی راهنما
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
 

«مزید بر علت ها» اغلب دلایلی محکم اند که چون موقعی که فرهنگ های در حال شکل گیری داشتند بهانه ها را رده بندی می کردند به خوب و محکم و قابل قبول و بچه گانه، برچسب خوردن را شوخی گرفتند، حالا همه آن ها را کنار بهانه های بر چسب دار می آورند.

*****

حالا از شوخی که بگذریم، با خودم که فکر می کنم می بینم بارهایی که گفته ام فلان چیز هم مزید بر علت شد، اغلب دلیل اساسی همان بوده ولی انگار دلم نمی خواسته این طور باشد. مثلا گفته ام که خستگی و گرسنگی هم که بود و باعث شد اوقات تلخی ام تشدید شود، اما واقعا خود خستگی بوده که باعث شده عنان از کف بدهم، منتها از فکر اینکه نشانه ی ضعف من است که خستگی بر من چیره شده، بهانه آورده ام و دلایل دیگری را ردیف کرده ام.

 


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
با این وجود می گویم و می نویسم
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧
 

چند وقت پیش داشتم فکر می کردم به اینجا. به نوشتن. به خوانده شدن. به شنیده شدن.

فکر تا وقتی که بیان نشده در امان است. در ذهن، درست همان طور که پرداخته شده، بی تحریف. اما وقتی که بر بال کلام پرکشید و رفت، دیگر در اختیار گوینده نیست. هرکسی با واژگان خودش آن را تفسیر می کند. بعد ممکن است تفسیر خود را برای کسی دیگر تعریف کند. و او هم در چارچوب زبان خود برداشتی خواهد داشت که شاید نزدیک باشد به آنچه در آغاز بود، شاید هم دور؛ خیلی دور. و این مسیر ادامه می یابد. آن قدر که گاهی که از سر تصادف مسیر دور می زند و به نقطه ی آغاز می رسد، سخت است شناسایی اش. شاید هم به خاطر فراموشی باشد، اما تغییرها هم کوچک نیستند.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
فضیلت یا چی؟!
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧
 

اگر یاری گری فضیلت است، کمک خواستن و دست یاری به سوی دوستان برآوردن نمی تواند جز فضیلت باشد.

از سر خودبرتر بینی است که این را فضیلت می پنداریم و آن را مایه ی شرمساری.

 


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست...*
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧
 

این همه بازی، این همه شوخی های بی خطر، دیگر خنده بس است.

به خودم نهیب می زنم.

سوء تفاهمش که برای من هیچ خطری ندارد.

خیلی چیزها می توانم یاد بگیرم از موقعیت هایی که کاملا تصادفی برایم پیش می آیند. گاهی از کفم می روند. اما این بار خیلی جالب بود. واقعا به معنای سر و ته یک کرباس بودنمان پی بردم. آسمان هر کجا گویا واقعا همین رنگ است.

*****

دو یا سه سال پیش به آدمی برخوردم که گمان می کرد من یک کرم کتابم. یک موجود رقت انگیز که هیچ چیز از زیستن نمی داند و تمام عمرش به درس خواندن گذشته و هیچ آدمی برایش مهم نیست. بسیار تلاش کرد به من ثابت کند که این طور بودن بد است و لازم است کمکش را بپذیرم و به او تکیه کنم برای بیرون آمدن از این شرایط! اما در مورد من اشتباه می کرد. من آن نبودم که او می پنداشت و او حاضر نبود این را ببیند. من عبور کردم ولی او عبور نکرد و با تلاش های بیهوده اش تا مدتی آزرده ام می کرد. آزرده می شدم چون احساس مسئولیت می کردم. اما الان که فکرش را می کنم می بینم که هر کسی مسئول بازی خودش است در این صحنه. و اگر کسی خارج می خواند و باور دارد که این بقیه اند که باید بر مدار او بگردند، تقصیر من نیست. من تنها کاری که ممکن است از دستم بر بیاید این است که چیزی را که می بینم بگویم.

*****

این همه را گفتم تا چند جمله هم خطاب به آقای کریمی نامی بگویم که گمان می کند همکلاسی من است. ببینید آقای محترم، شما حرف از فرصت 3 ساله در دانشگاه برای آشنایی زدید با این حساب من هم سن شما نیستم. اینجا هم به جز این بند تا به حال هیچ حرفی که به شما ربطی داشته باشد نگفته ام. شما هی می آیید اینجا، یک بار ابراز علاقه می کنید و یک بار ناقص العقل می خوانید مرا. توهین هایتان را به حساب اینکه اشتباه گرفته اید و با این امید که این طور خشم تان را اینجا خالی کنید بهتر از این است که بروید مزاحم دختری شوید که تمایلی به ابراز علاقه تان ندارد، به راحتی شنیدم و گذشتم. اما حرف هایتان و برداشت هایتان از آنچه که نوشته ام واقعا نگران کننده بود. نمی دانم شما چه طور می توانید تصور کنید که کسی را دوست دارید در حالی که حتی حرفش را در یک چنین مورد ساده ای که این وبلاگ متعلق به او نیست باور نمی کنید.

*****

دیگر وجدانم راحت است که تلاشم را کرده ام.

 

* از کتاب «جامعه» منسوب به سلیمان نبی

 


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
بپا از کف ات نرود
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧
 

جزئیاتی هست در زندگی روزمره، که نشانه ای است بر رضایتمندی از زندگی. مثلا اینکه تا چه حد می خواهی روزها سریع تر بگذرند یا چه قدر حسرت می خوری که دارند می گذرند. هر کدام یک جور انذار است.


 
comment آدم-گفته ها ()