و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
تکان خوردم
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
 

گاهی یک زندگی دیگر، روایتی از هستی آدم هایی که ندیده ام، عجیب تکان ام می دهد. امروز تعطیلات عیدم را در اوج افتتاح کردم. با یکی از همین تکانه ها. از دفعه ی قبلی که چنین حسی داشتم خوشبختانه خیلی نگذشته. هر از گاهی چنین تلنگرهایی می چسبد. گاهی نوازش-وار و گاهی پس گردنی. که رخوت و بی حسی را از سرم بپرانند. مبادا یادم برود خیلی چیزها.

 

محض اینکه یادم بماند:

 

Bob Sweeney: There was a moment... when I used to blame everything and everyone... for all the pain and suffering and vile things that happened to me, that I saw happen to my people. Used to blame everybody. Blamed white people, blamed society, blamed God. I didn't get no answers 'cause I was asking the wrong questions. You have to ask the right questions.

 

?Derek Vinyard: Like what

 

?Bob Sweeney: Has anything you've done made your life better

 

 


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
روزت را دریاب
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧
 

بی نظمی می طلبم بی دغدغه ی برنامه ریزی. آن قدر که دوباره مشتاق کار شوم. اما چند روز دیگر هم باید صبر کنم.

این روزها که می گذرد بر من، حس عجیبی دارم نسبت به زمان. انگار که روزها کوتاه اند و شب ها کوتاه تر، اما هفته ها خیلی طولانی اند.

می گذرد. چه بخواهیم، چه نخواهیم. و چه قدر نزدیک شده زمانِ تغییرات. چه بخواهم چه نه.

می گفت آدم وقتی اهلی شد باید پیه همه چیز را به تن بمالد.

سخت می گذرد. با این حال همین وضع را، با شوخی ها و دغدغه هایش دوست دارم. ای بس که نباشیم و جهان ککش هم نمی گزد.

*****

نوشته های پائولو کوئلیو را چندان دوست ندارم. اما در کتاب ورونیکا می خواهد بمیرد، چنان وصفی از امکانات نهفته در یک روز کرده که نمی توانم تحسین اش نکنم.

*****

خیلی قبل ترها از یک دوستِ عزیز اس ام اسی دریافت کردم:

 

روزت را دریاب! با آن مدارا کن، این روز از آنِ توست. بیست و چهار ساعتِ کامل. به قدرِ کفایت فرصت هست تا روزی بزرگ شود. مگذار هم در پگاه فرو پژمرد!!!

 

کسی می داند این را از کجا گیر آورده بود؟


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
در جست و جوی راهی برای ابراز خردمندی یا چگونه یک فکر را به مسلخ ببریم
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧
 

اگر به درایتش ایمان داریم چرا از او چیزی می خواهیم، اگر هم ایمان نداریم بهتر است به بی ایمانی مان پایبند باشیم و چیزی نخواهیم از کسی که قبلا نفی اش کرده ایم.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
می بافم. اما نه شالی به درازای جاده ی ابریشم (به قول یک دوست)
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧
 

چند وقت است که خسته ام. دلم حرف زدن می خواهد و با این حال وقتی یک جفت گوش گیر می آورم همه چیز می گویم و هیچ نمی گویم. آسمان و ریسمان به هم بافتن که شاخ و دم ندارد.

 

دوستی هست که مدت مدیدی است ندیده ام اش و در واقع از وقتی دیگر ندیده ایم همدیگر را، دوستی مان به طرز عجیبی برایم پررنگ شده. آن موقع که همدیگر را می دیدیم، بودن مان در با هم برای میان ترم ریاضی دو و پایان ترم معادلات درس خواندن آغاز شد و آخرین بار که همدیگر را دیدیم پراکنده گویی کردیم تا زمان به سر رسید. چند وقت بعد از رفتنش بود که اولین ایمیل را به هم زدیم؟ از آن موقع به بعد بودن مان شروع کرد به رشد کردن. در ذهنم گسترش می یابیم. لذتش بر احساسِ خطرِ توهم-زدگی می چربد...


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
نوشت بر دیوار غارش: نترس از باقی ماندن
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
 

جایی ردی از ما باقی می ماند. انگار که هرگز زمانی بر ما سپری نشده. بیهوده می پنداشتم ردی محو است و روز به روز هم کمرنگ تر می شود. یادم می آید که اندوهگین بودم از پندارِ فراموشی. با این حال تردیدی هست که سخت آزارم می دهد. به چه حقی به خود اجازه می دهیم که خوبی کنیم؟ در حالی که می دانیم آدم ها اهل عادت کردن اند. و جدایی ناگزیر است. به چه حقی به خود اجازه می دهیم جز خوبی کنیم؟ باور کن اصلا ساده و بدیهی نیست.

 

جایی ردی از ما باقی می ماند. انگار که نقشی بر دیواری از سنگ های مرغوب که گذر زمان فرسوده اش نمی کند. حداقل کمتر از این جسم خاکی فرسوده می شود. غار نشین هم که باشی، نمی توانی تحمل کنی بی نقش بودن را، و تنهایی ات را نقشی می کنی بر دیوار. دم می زنم از در لحظه زیستن. با این حال، اسیر نقش هایی می شوم از گذشته و الخ. طول و تفصیل نمی خواهد که. همه اش همان است که آن روزها به اسم سرود ملی های مدرسه مان می خواندیم و من هیچ وقت هیچ کدامش را کامل حفظ نبودم. فقط بند آخر یکی بود که خیلی دوستش داشتم. آن جا که دست در دست هم می خواندیم: جاری در لحظه های نابِ بودن، جاری در این آواز، تا ابد می مانیم... جاری در آن آواز ماندیم. در خیلی چیزهای دیگر هم. در خیلی لحظات و خیلی جاها. تا ابد را نمی دانم. آن جاری بودن، یک جور حس تغییر مدام در خود داشت، حس شگفت ابدی بودنی که رکود درش نیست. آن موقع با چشمان رویازده ی یک کودک به این همه امکانات که در این ابدیت متعلق به من بود، خیره می شدم. الان هم ابدیت خیره کننده است، با این حال افسونش کمرنگ می شود وقتی یادم می آید که دیگر پاک کنِ جادویی کودکی را ندارم که هر بار اشتباه کردم، ردش را پاک کنم. مشق هایم را از کی شروع کردم با خودکار نوشتم؟ کجا خودکار، سادگی مداد را از دستم بیرون کشید؟ مشق های خودکاری پاک نمی شوند. همیشه هم نمی شود با مداد نوشت. این دنیا برای تردید و برگشت پذیری مداد اعتباری قائل نیست.


 
comment آدم-گفته ها ()