و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
دل بی غم در این عالم نباشد...
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧
 

روزهایی هست که جاآدمی آرزو می کند که کاش بر باد رفته باشند اما در یاد مانده اند. بعد زمانی می رسد که آرام آرام حافظه رو به نقصان می رود، و آن موقع است که از ته دل آرزو می کند به یاد بیاورد تمام روزها را، تلخ و شیرین. دیگر هم فرقی نمی کند برایش. اما یادش نمی آید. گاه جرقه ای در معدن تاریک خاطراتش، برای لحظه ای تصویری را پیش چشمش زنده می کند. لبخندی به لبش می آید. ممکن است این تصویر مربوط به یکی از همان روزهایی باشد که می خواسته فراموش کند. اما زمان گزندگی اش را شسته است. تلخی دوست داشتنی ای باقی مانده. تلخی ای ناگزیر...

 

پ.ن. دردناک است تصور اینکه حافظه را از کف داده باشم. ممکن است از بعضی یادها که هنوز گزنده اند خلاص شوم، اما این همه یادهای دیگر را هم که مثل آتشی گرم و زنده اند، از دست خواهم داد. مثل این که آدم انبار آذوقه اش را به خاطر یک موش کوچک که در آن لانه کرده آرزو کند که بسوزد بر باد رود.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
جا مغزی مان به کار گرفته شد...
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧
 

« "غالب مردم قبل از اینکه شنا کردن بتوانند، نمی خواهند شنا کنند." این خنده دار نیست؟ خوب معلوم است که نمی خواهند شنا کنند! این ها را برای خشکی آفریده اند نه برای دریا و طبیعی هم هست که نخواهند فکر کنند؛ آخر این ها را برای زندگی خلق کرده اند نه برای فکر کردن! بله، و هر کس فکر می کند و فکر برایش بیش از همه چیز اهمیت پیدا کرده است، در این مرحله می تواند کار را به جای باریک برساند. اما به هر حال چنین فردی هم آب را با خشکی اشتباه کرده است و بالاخره روزی غرق خواهد شد.»

*****

«مرگ انسان قدرت طلب با قدرت و زور است و فنای فرد پول پرست با پول. کسی را که مطیع و منقاد است، خدمت نابود می کند و شهوت پرستِ کامجو را هوا و هوس به دیار عدم می فرستد و بدین ترتیب هم استقلال باعث از بین رفتن گرگ بیابان شد به مقصود خود دست یافت و هر لحظه بیشتر مستقل شد، هیچ فردی حق نداشت به او فرمان بدهد، سر در ربقه ی اطاعت احدی نمی بایست بگذارد، آزاد و تنها بر اعمال و رفتار خود نظارت می کرد، زیرا هر فرد مقتدری بدون بروبرگرد به چیزی که یک محرک واقعی او را برای دست یافتن به آن به تکاپو انداخته دست می یابد. اما در بحبوحه ی وصول به آزادی، ناگهان متوجه شد که آزادی اش در حکم مرگی است که او تنها به آن محکوم شده است. دریافت که دنیا به نحوی وحشتناک رهایش کرده و دست از سرش برداشته است. فهمید که دیگر در سرنوشت مردم اشتراکی ندارد و حتی از خود بیگانه است و به آهستگی در هوای عزلت و انزوا که هر دم رقیق تر می شود به خفقان دچار خواهد شد. زیرا اکنون وضع چنان شده بود که تنهایی و استقلال دیگر آرزو و مقصود نبود، بلکه سرنوشت محتوم و محکومیتی دردناک به شمار می رفت.»

 

پ.ن. هر دو بند از کتاب "گرگ بیابان" نوشته ی "هرمان هسه" است...


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
توضیح
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
 

جمله ی آخر پست قبل به نقل از یک فیلم* بود. آنجا از زبان نیچه بیان شد.

 

When Nietzsche Wept *


 
comment آدم-گفته ها ()