و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
اول باید زنده ماند، باید کسان خود را نجات داد... می فهمی؟*
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧
 

مرد در مترو نشسته بود که موبایل اش زنگ خورد:

به دکتر گفتم آخه دخترم داره می میره. دکتر گفت برای ما دیگه عادی شده، هر روز از این چیزا می بینیم.

...

از اینجا تا [...] 5 ساعت راهه، اونوَخ به من میگه 3 ساعته برو و برگرد و اینجا باش.

...

آخه چه جوری راه 10 ساعته رو تو 3 ساعت برم؟

...

به دکتر گفتم آخه دخترم...

.....

حالا الان که جای صحبت کردن نیست. صبر کن.

...

رسیدم بیمارستان، پیدات می کنم...

حرف می زنیم.

صدایش می لرزید...

 

* بادبادک ها – رومن گاری


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
زندانیِ دیوارهای خوش‌آهنگ ِ الفاظ ِ بی‌زبان* یا وقتی جاآدمی به حساب خود می رسد!
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧
 

اولش به نظر می آید که هیچ مسئولیتی در قبال هیچ کس به گردن نگرفتن مطمئن ترین راه است، با این حال وقتی کاری از دستم بر می آید برای کسی، انجام ندادنش سخت است. زندگی مطابق اصول اخلاقی مندرج کتب نیست. گفتن اش گاهی ساده است. خیلی ساده. اینکه وارسته باش و دل به جیفه ی دنیا نبند را هزاران سال است که گفته اند و شنیده ایم. با این حال چند بار واقعا وقتی پای دارایی های خودم در بین بوده وارسته عمل کرده ام؟ لحظه های زیادی را به خاطر دارم که چیزی را بر کسی ترجیح داده ام. افتخار آمیز نیست، ولی کتمانش بیشتر آزار دهنده است.

*****

گفتنش ساده است. ولی از این به بعد تکرار نکردنش...

 

* از «تا شکوفه‌ی سُرخ یک پیراهن» شاملو


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
از «خطابه ی آسان، در امید» - شاملو
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧
 

و کاش در این جهان

مرده‌گان را

 

 

روزی ویژه بود،

تا چون از برابر ِ این همه اجساد گذر می‌کنیم
تنها دستمالی برابر ِ بینی نگیریم:

این پُرآزار

 

 

گند ِ جهان نیست

تعفن ِ بی‌داد است.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
گهی پشت بر زین، گهی...!
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧
 

مثل یک گلوله ی سربی گرم در قفسه ی سینه. همه چیز طبیعی بود. در عرض چند ثانیه متراکم شدن اش را حس کردم. نه می توانستم فرو دهم اش. و نه مجال استفراغ اش وجود داشت. اینگونه بود که روزی که با اشک هایی که از شدت خنده صورتم را پوشانده بودند، آغاز شده بود؛ پایان یافت: با سستی و سرما...

*****

همه چیز طبیعی است.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
در اوج فعالیت هم گاهی این میل به نوشتن بدجوری یخه ی جاآدمی را می چسبد!
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧
 

باز هم شبی و انبوه تمرین و وجدان یا غروری که مانع می شود که کار را سهل کنم بر خود و رجوع کنم به جواب های دوستان. نمی دانم خودآزاری است این یا روزی روزگاری منطقی برایش داشته ام که جایی در میانه ی راه گم اش کرده ام. این را می گویم که این ایام را به مشق نوشتن می گذرانم. این ساعات را صرف افزودن به خستگی ام می کنم. خستگی ام را صرف نفهمیدن های سر کلاس، نفهمیدن هایم را صرف کُندی در حل تمرین های سری بعد، کندی ام را صرف بیداری... چرخه ی معیوبی به نظر می آید. و آن قطعه ی پازل که می گویم گم اش کرده ام در نمی دانم کجای راه، این است که چرا یک بار این چرخه را با خوابی آرام بر هم نمی زنم؟ دلیلم چیست؟ نگرانی ام از چیست؟!

 پ.ن. هر واقعه ای را علتی است. اگر او را به عنوان علت العلل قبول دارم، پس در هر واقعه ای خیریتی است... حتی اگر در آغاز این طور به نظر نیاید!

پ.ن. گم کردن ها هم وقایعی اند. گم کردن یک جزوه، تلنگری بود که حکایت آن دانشمند را به یادم آورد که گرفتار راهزنان می شود و کتاب هایش را می خواهند بگیرند از او، که زاری می کند که این ها را برای چه می خواهید؟ تمام علمم در این انبان است. و پوزخند راهزنی که نمی دانم خردمند بود یا طبق قانونِ "اغلبِ آدم ها بالاخره یک بار جمله ای می گویند که ارزش شنیدن دارد" عمل کرد و گفت علمی که بتوان به این شکل از عالِم اش دزدید، دیگر چه صیغه ای ست؟


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
عبور باید کرد...؟
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧
 

چند صباحی هستیم. دوست یا آشنا. بعد روزی می رسد که دیگر نیستیم. از فکر آن روز اگر امروز بر خود بلرزم، حماقت است. من گاهی عجیب احمق می شوم.

 

موقع پایان تازه فهمیدند که چه قدر به هم عادت کرده اند. نمی فهمید آن همه اشک و اندوه و حسرت برای چیست. خداحافظی های کشدار را نمی پسندید زیاد. مس مس نکن. برو.

 

قبلا هم تجربه کرده ام این حس را. آن قدر دوست بودن مان را دوست می دارم که یادم می رود اصل تویی و من. ماییم که دوستی مان را می سازیم. بی تلاش ما، محو می شود. مثل قطره ای مرکب در یک لیوان آب... بعد روزی می رسد که با حسرت به تو نگاه می کنم، انگار که دارم سوگنامه ی "ما" را می خوانم.


 
comment آدم-گفته ها ()