و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
چکیده ی حس این روزهایم
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

دیروز داشتم فکر می کردم که من کجای این دنیام. جایی بین زمین و آسمان دست و پا می زنم. در وضعی بین عزلت و جمع. در یک جور بلاتکلیفی. حتی خودم هم نمی دانم چه می خواهم. حتی نمی دانم چه نمی خواهم. این حال و روز پیتر را به یادم می آورد. در کتاب «جنگ و صلح». پیتر می خواهد تمام راه ها را همواره در پیش رو داشته باشد. می خواهد هر لحظه که اراده کرد بتواند راست یکی را بگیرد و برود. اما نمی شود هم حرکت کرد و هم همه ی انتخاب ها را حفظ کرد. می نشیند در همان ابتدای راه ها... بعدترها می بیند که بی آنکه بفهمد، دنیای اطراف انتخاب کرده برایش. بعضی از راه ها را از جلویش برداشته است شرایط. انگار که خواب بوده و بیدار می شود. زنده می شود. آن همه حسن نیت که در وجودش انبار کرده بود بالاخره به کارش می آید. بالاخره راه می افتد. من اما هنوز در آن نقطه ی آغازم. خوش بینم به اینکه شاید من هم راهم را پیدا کنم. شاید خود را گول زدن باشد اما گاهی فکر می کنم که شاید همین تردید ابتدای راه من است. که شاید خیلی هم بیراه نیست. که شاید در نهایت با لبخندی به این روزهایم فکر کنم. به همه ی این دغدغه ها و ناراحتی ها و این همه.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟!
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

تلاش می کنم که نبینم این همه را. سرم را هر چه بیشتر در ماسه یا برف یا هر چه که هست، فرو کنم و خودم را بزنم به نشنیدن. به نفهمیدن. بروم به گردش بی پایان در کوچه ی علی چپ. محتاط شده ام. زیاد. دیرتر و سخت تر با آدم ها می جوشم. انگار فهم اینکه هیچ کس نمی ماند باعث شده رغبتم به شناختن کم شود. کم نه. اما بیشتر دوست دارم همین ها که هستیم را تا هستیم بیشتر دریابم.

 

دیگر حتی حال و حوصله ی بازی با کلمات را هم ندارم. دیگر تمایلی هم ندارم که دلایل والا جور کنم برای کارهایم و خودم را گول بزنم.

 

من هم نیستم. دقیقا آن موقع هایی که فکر می کرده ام که دارم خودم را زندگی می کنم سرم را محکم تر در برف یا ماسه یا هر چه که بود فرو کرده بوده ام.

 

اما اگر من دقیقا همین گم شده ام که هستم چه؟ همه ی این بیراهه ها که رفته ام اگر راه بوده باشد، راه من؟ تا کی، تا کجا؟


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
همین است...
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

"People never seemed to notice that, by saving time, they were losing something else. No one cared to admit that life was becoming ever poorer, bleaker and more monotonous. The ones who felt this most keenly were the children, because no one had time for them anymore. But time is life itself, and life resides in the human heart. And the more people saved, the less they had. "
Michael Ende


 
comment آدم-گفته ها ()