و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
«کامم از تلخی غم چون زهر گشت»
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
 

باورم نمی شود. به همین سادگی، یک تلفن خیلی کوتاه:

قضیه ی فلانی را شنیدی؟

نه. چی شده مگه؟

[صدای بالا کشیدن آب دماغ است که می شنوم؟]

خودش تیر خورده. مادرشو هم با چاقو زدن. مادرش فوت کرد. خودشم تو بیمارستانه. قرار بود به کسی نگیم. خودش نمی دونه که مادرش...

 

درست نمی فهمم دیگر. عجیب خونسردم. حتی ممکن است ناگهان قهقهه بزنم. بلکه خنده ام این حقیقت تلخ را عقب بزند. بلکه صدای پشت تلفن بگوید که شوخی پلیدی بوده و می خواسته زود باوری ام را بسنجد. صدایش واضح می شود. می شنوم صدای گریه ی خاموشش را. نگرانی اش را به حال دوستی دیگر. می فهمم که باید زنگ بزنم به آن دیگری. هنوز گنگم وقتی که زنگ می زنم بهش. هنوز نمی دانم که با خبر است از ماجرا یا نه. محتاطانه حالش را می پرسم. جواب یک کلمه است: بد. می گوید که در بیمارستان است. می پرسد که تو می دونی اینجاست یا نه؟ و من نمی دانم. گریه می کند. پیشنهاد می دهم که بروم پیشش. می گوید نه. خیلی خطرناکه. باز گریه می کند. نمی دانم چه می شود گفت برای دلداری. سکوت می کنم فقط. مادرش است که صدایش می زند انگار و تماسم قطع می شود. می مانم با یک عالم نگرانی. دوباره زنگ می زنم بهش. ریجِکتم می کند. می فهمم که احتمالا پیش اوست. به مادرش زنگ می زنم. حال او هم خراب است. اشک پشت اشک است که می ریزد و من ضعیف شده ام. کاری بر نمی آید از دستم انگار. گنگ مانده ام. قطع می کنم بی آنکه کلامی برای خداحافظی یا دلداری توانسته باشم بگویم. خودم را لعنت می کنم که چه قدر ناتوانم و چرا هیچ وقت فکر نکرده بودم که آرامش بخشیدن هم مهارتی است و تمرین می خواهد و این روزها که این قدر محتاج این توانایی ام، شرمنده از ناتوانی ام مانده ام. شرمنده و اندوهگین... چه می شود کرد؟


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
از دیگران
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸
 

"Marco enters a city; he sees someone in a square living a life or an instant that could be his; he couls now be in that man's place, if he had stopped in time, long ago; or if, long ago, at a crossroads, instead of taking one road he had taken the opposite one, and after long wandering he had come to be in the place of that man in the square. By now, from that real or hypothetical past of his, he is excluded; he cannot stop; he must go on to another city, where another of his pasts awaits him, or something perhapsthat had been a possible future of his and is now someone else's present. Futures not achieved are only branches of the past: dead branches." 
-- Italo Calvino (Invisible Cities)


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
باید رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد؟
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸
 

می ترسم از این آینده ی مجهول. از این همه فاصله ای که بین راه هاست. از این همه تفاوت گزینه های پیش رویم...

تا مدتی آرام می گیرم و فکر می کنم که دیگر تصمیمم قطعی شده، ناگهان اتفاقی، حرفی، برخوردی، مرا پرت می کند به میانه ی همه ی تردیدهایم. بحث امروز و فردا نیست فقط. نمی دانم چرا نمی توانم خودم را قانع کنم که در لحظه زندگی کنم. به نظرم خودفریبی می آید. دارم نزدیک می شوم به یکی از مراحلی که اگر خودم دست به انتخاب نزنم دنیای اطرافم برایم انتخاب خواهد کرد. انتخاب که نه. زمان، پاک کن به دست، نزدیک می شود که بعضی گزینه ها را، بعضی راه ها را از جلویم پاک کند. و این محو شدن ها می لرزاندم.

*****

هرکسی «بودن یا نبودن» خاص خودش را دارد. سؤالی که چکیده ی تردیدهایش است. سؤالی که نمی شود بی جواب از کنارش گذشت و به آرامش رسید. یک روز بالاخره یخه ی آدم را می چسبد و جوابش را طلب می کند. یک روز بالاخره مجبوریم انتخاب کنیم. و آن روز برای من نزدیک می شود و من نمی دانم چه جوابی بدهم و نمی توانم دیگر این تردید را هم تاب بیاورم. و می دانم، خوب می دانم که این را که جواب بدهم و عبور کنم از دو راهی اش، دیر یا زود پرسش دیگری سر بر می آورد. دشوارتر احتمالا. گریزی نیست...

*****

بچه تر که بودم، بودن یا نبودنم منحصر به یک امتحان دیکته بود و اشتباهات فاحش. تردید در توانایی یادگیری ام.

کمی بزرگ تر شدم، پرسش ام در مورد رفتارهای اجتماعی بود. تردید درباره ی آنچه که درست نامیده می شد.

بعدترها، انتخابی سخت تر. تردید میان همه ی شاخه های دانش بشری که دوست می داشتم. انتخاب راهی و پیگیری اش. و رها کردن راهی دیگر، و تا مدت ها خود را دلداری دادن که نه، آن راه به دردت نمی خورد...

و این روزها، دو راهی ام بر سر رفتن است. و تردید بر سر هزینه ها. جنس هزینه ها فرق دارد فقط. گزاف است در هر حال. و من هنوز می گردم پی راهی که کم کنم هزینه ها را. سخت است. خسته می شوم گاهی. اما گریزی نیست از این تکاپو...

*****

«تعمیر سکوت

            گیجم کرد.

دیدم که درخت، هست.

وقتی که درخت هست

                        پیداست که باید بود،

باید بود

و ردّ روایت را

                        تا متن سپید

                                    دنبال

                                         کرد...» (وقت لطیف شن--سهراب سپهری)

 


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
از دیگران
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸
 

You know, Doctor, I am a little man and this is a little town, but there must be a spark in little men that can burst into flame. I am afraid, I am terribly afraid, and I thought of all the things I might do to save my own life, and then that went away, and sometimes now I feel a kind of exultation, as though I were bigger and better than I am… (The moon is down – John Steinbeck)


 
comment آدم-گفته ها ()