و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
بعدی لطفا!!!
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
 

از مترو بیرون آمدم، نیم ساعت مانده به امتحان. هنوز چند صفحه ای مانده بود تا برای اولین بار بعد از نوشتن جزوه سر کلاس، صفحه ی آخر جزوه ام را ببینم. جزوه ام در دستم بود و داشت می ریخت و من در کشاکش نگه داشتن اش بودم که چهره ی آشنای ناممکنی را دیدم. اقلا در آن لحظه گمان می کردم امکان ندارد. گمان کنم او هم همین فکر را می کرد. آن قدر نزدیک بودیم که صدایش را بشنوم که به کسی که داشت تلفنی باهاش حرف می زد گفت بعدا بهت زنگ می زنم یا چیزی به همین مضمون. آن قدر حیرت زده بودم از دیدنش که تا چند دقیقه حتی نفهمیدم که بعد از این همه وقت هنوز همدیگر را بغل نکرده ایم. حتی دست هم نداده ایم. فقط با کلام انگار می خواستم واقعی بودن این دیدار را محک بزنم. چنان شاد شده بودم که بر خلاف معمولِ روزهایی که امتحان دارم و تعداد دقایقی که به امتحان مانده از تعداد صفحاتی که از جزوه ام باقی مانده کمتر است و باید مثل گردباد بساط جزوه را به هم بپیچم، اصلا نه نگران بودم، نه هیجان زده، نه ناراحت. گمانم یک لبخند احمقانه و حیران هم آویزان مانده بود به صورتم. به یاد همه ی آن روزهای خوبی که بغل دست هم سر کلاس نشسته بودیم. به یاد همه ی آن روزهایی که به غصه دار بودن هم گیر داده بودیم. آن نیمکتی که با هم یک لایه رنگ از رویش تراشیدیم در کلاس های ملال آور... با خودم فکر می کردم از آخرین باری که دیده بودیم همدیگر را چه قدر گذشته؟ چهار سال؟ یا شاید پنج؟ دیگر از عدد گذشته. گمانم حافظه ی من اهل آن قبیله ای است که عددشماری اش یک، دو، خیلی بود. اقلا نسبش به آنجا می رسد احتمالا.

بعد از امتحان کماکان سرخوش بودم. داشتم برای خودم می نوشتم از زنجیره ی وقایع خوشحال کننده. هر چند خبری از زنجیره نبود. یک اتفاق بود، غافلگیر کننده و بسیار شادی انگیز. آن موقع این طور فکر می کردم. گمان نمی کردم حلقه ی بعدی هم در کار باشد. تا اینکه امروز در گشت و گذار بی هدف در یک سایت کلی شاد شدم. یادداشت های پراکنده ی یک ناشناسِ دوست داشتنی را خواندم. از آن آدم هایی که هنوز که هنوز است نفهمیدم که کشفشان پاداش چیست اگر که تصادف محض نیست؟! هر چند ترجیح می دهم تصادف نبوده باشد، که در آن صورت شرمنده ی این همه خوش شانسی بی حساب می شوم.


 
comment آدم-گفته ها ()
 
 
از سر دلتنگی...
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸
 

نشسته ام رو به روی مانیتور، انگشتانم را می کشم روی کیبورد بلکه از بین این همه حرف هایی که در سکوتِ این روزهایم خورده ام، یکی را بالا بیاورم اقلا. اما انگار چیزی چسبنده و لزج درون جمجمه ام هست که کلمات را اسیر می کند. می بینم که چه طور می بلعد هر حسی را که در وجودم به کلام می خواهد تبدیل شود. آن قدر که وقتی پشت تلفن صدایش را می شنوم حتی یادم می رود تسلیت بگویم. طوری حرف می زنم که انگار نه انگار روزی روزگاری با هم هم صحبت بوده ایم. حتی از پس احوال پرسی معمول هم بر نمی آیم. هر چند، جای تعجب هم نیست. هیچ وقت بر نمی آمده ام از پس اش. همیشه با شوخی گذرانده ام تعارفات معمول را. سر باز زده ام از یاد گرفتن رسوم اش. و حالا که شوخی کردن در ذهنم به گناه تبدیل شده و خنده به گناه کبیره، علیل مانده ام. مثل بی پایی که حالا دستش را هم ازش گرفته باشند. نمی دانم اصلا چه اشکالی دارد. نمی دانم چرا این احساس عذاب در من به وجود آمده که افسارم را می کشد که مبادا شوخی کنم. از اینکه مطیع «باید»ی شده ام که نمی دانم از کجا می آید و این طور دورم می کند از دوستانم، بیزار می شوم.

 

فردا، فردا دوباره زنگ می زنم بهش. حالش را می پرسم. درست است که هیچ وقت آن قدرها صمیمی نبوده ایم، اما دلیلی ندارد خودم نباشم و جلویش بازی کنم. خسته ام از بازی کردن. از نقشی که من نیستم. از ماسکی که بر صورتم سنگینی می کند.

 

*****

داشت می گفت که وقتی کشتندش آنجا بوده. دیده که مردم، قاتل را اسلحه به دست گرفته اند، ازش عکس گرفته اند. کارت شناسایی اش را برداشته اند، و می گفت که اسلحه در دست می گفته که نمی خواستم بکشم.

می توانم تصور کنم که بهت زده بوده احتمالا. که قسم می خورده. که سنگینی ناتمام کردنِ قصه ی یک زندگی دست و پایش را سست کرده.

بی هوا می گویم که این بنده خدا هم چه قدر بدشانس بوده. سنگینی نگاه های اطرافیان را حس می کنم. ادامه نمی دهم. حتی برای رفوکاری حرفم.

*****

فردا خیلی دور است. الان هم شب است. نمی خواهم احتمال بر هم زدن خواب و استراحت کسی را به جان بخرم.

این روزها چه قدر بیست و چهار بزرگ شده. به تنم زار می زند شبانه روز. آن قدر این یکی که در آنم طولانی و کشدار می شود که دیروز و پریروز و روزهای قبل همگی دور و غیر قابل تشخیص می شوند از هم. مثل کوه هایی که در افق همگی به یک اندازه دور و دست نیافتنی اند.


 
comment آدم-گفته ها ()