و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
پخش و پلا
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸
 

چند وقت است که نوشتنم محدود شده به نوشته هایی با مخاطب خاص. بنا به دلایلی تصمیم داشتم دیگر اینجا ننویسم. بروم پی جایی دیگر، یا شاید ناکجا. با این حال هنوز هستم. به خودم مجال دادم که فکر نکنم به اش. و بعد امروز مثل یک فکر نو جرقه زد. دوباره نو بود. خیلی وقت بود این حس نو بودن را نداشت اینجا برایم. این طور تر و تازه.

در علوم مدرسه می خواندیم یا شاید هم حرفه و فن. راجع به کشاورزی بود و اینکه هر چند سال یک بار باید زمین را آیش کرد. یعنی در یک دوره چیزی درش نکاشت تا دوباره آماده شود. ذهن من هم همین طور است. گاهی به استراحت دوره ای نیاز دارد. اگر وقتی خسته است مجال اش ندهم که استراحت کند، مثلا به خاطر انبوه کارهایی که باید انجام دهد، رو به بی حاصلی می رود. افت می کند. بی میل می شوم به کارها. از سر وظیفه و عادت کارها را انجام می دهم. اما کُندتر از آنچه که در توانم است.

 

تا وقتی نمی دانم، سهل انگاری راحت است. اما بعد از اینکه چیزی را فهمیدم به توجیه متوسل می شوم. یک جور حقیقت گریزی. یا شاید تلاش برای گریز از تبعات انتخابی بر مبنای آگاهی فردی. این گریختن ها بعدترها گریبانم را می گیرند. می دانم. شاید امروز از نفس نیفتم، فردا هم نه، اما بالاخره یک روز اشتباهی در یک کوچه ی بن بست می پیچم بدون راه در رو. آن وقت است که مجبورم برگردم و چشم در چشم بهش نگاه کنم.

 

چند وقت پیش یک کلیپ دیدم (اینجا). آهنگش «چهار فصل» ویوالدی بود. اگر اشتباه نکنم پاییز. نیمی از کلیپ نشان دادن پا پس کشیدن آدم ها در موقعیت های سخت است و نیم دیگرش فوق العاده تکان دهنده.


 
comment آدم-گفته ها ()