و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
نمرده ایم!
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
 

بعد از این همه وقت آمدم اینجا. دیدم نظراتی از آدم هایی که نمی شناختم شان اما چنان سراغ گرفته بودند ازم که احساس غربت کردم. حس غربتی که فرا می گیردت وقتی بعد از مدت ها دوستی را می بینی. شادی تلخ به یادآوردن اینکه چه دوستان خوبی بوده اید. درد در همین فعل ماضی است. «بودید» داد می زند نیستی را. این خاصیت افعال ماضی است. خاصیت خاطره است. خاصیت لحظات مرده ای که در قفسه های انباری ذهن بایگانی کرده ایم. که اگر نمرده بودند با این افعال ماضی سر و کار نداشتند. با «یادت هست»ها و «آه چه روزگاری» ها، با گرد و خاک سنخیتی نداشتند.

این روزها تلاش می کنم که بسازم بنای چند سال آینده ام را. شرایط عجیبی است. این کارها می بلعد زمانم راو انتخاب خودم است. اما دیدن اینکه دور و دورتر می شویم از هم، دیدن اینکه این آخرین سال را این طور می گذرانیم دلم را درد می آورد. از اینکه نتوانسته ام از این روند جلوگیری کنم غصه ام می شود. غرغرو شده ام. گوش مفت که گیر می آورم شروع می کنم به نق و ناله. خودم می بینم این سیر قهقرایی را. ولی نمی دانم چه می شود کرد.

مدام یاد صدای لئونارد کوهن می افتم که می خواند:

The sands of time were falling

From your fingers and your thumbs

دست و پا می زنم که مفت از دست ندهم این ایام را.


 
comment آدم-گفته ها ()