و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
عبور باید کرد...؟
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧
 

چند صباحی هستیم. دوست یا آشنا. بعد روزی می رسد که دیگر نیستیم. از فکر آن روز اگر امروز بر خود بلرزم، حماقت است. من گاهی عجیب احمق می شوم.

 

موقع پایان تازه فهمیدند که چه قدر به هم عادت کرده اند. نمی فهمید آن همه اشک و اندوه و حسرت برای چیست. خداحافظی های کشدار را نمی پسندید زیاد. مس مس نکن. برو.

 

قبلا هم تجربه کرده ام این حس را. آن قدر دوست بودن مان را دوست می دارم که یادم می رود اصل تویی و من. ماییم که دوستی مان را می سازیم. بی تلاش ما، محو می شود. مثل قطره ای مرکب در یک لیوان آب... بعد روزی می رسد که با حسرت به تو نگاه می کنم، انگار که دارم سوگنامه ی "ما" را می خوانم.


 
comment آدم-گفته ها ()