و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
در اوج فعالیت هم گاهی این میل به نوشتن بدجوری یخه ی جاآدمی را می چسبد!
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧
 

باز هم شبی و انبوه تمرین و وجدان یا غروری که مانع می شود که کار را سهل کنم بر خود و رجوع کنم به جواب های دوستان. نمی دانم خودآزاری است این یا روزی روزگاری منطقی برایش داشته ام که جایی در میانه ی راه گم اش کرده ام. این را می گویم که این ایام را به مشق نوشتن می گذرانم. این ساعات را صرف افزودن به خستگی ام می کنم. خستگی ام را صرف نفهمیدن های سر کلاس، نفهمیدن هایم را صرف کُندی در حل تمرین های سری بعد، کندی ام را صرف بیداری... چرخه ی معیوبی به نظر می آید. و آن قطعه ی پازل که می گویم گم اش کرده ام در نمی دانم کجای راه، این است که چرا یک بار این چرخه را با خوابی آرام بر هم نمی زنم؟ دلیلم چیست؟ نگرانی ام از چیست؟!

 پ.ن. هر واقعه ای را علتی است. اگر او را به عنوان علت العلل قبول دارم، پس در هر واقعه ای خیریتی است... حتی اگر در آغاز این طور به نظر نیاید!

پ.ن. گم کردن ها هم وقایعی اند. گم کردن یک جزوه، تلنگری بود که حکایت آن دانشمند را به یادم آورد که گرفتار راهزنان می شود و کتاب هایش را می خواهند بگیرند از او، که زاری می کند که این ها را برای چه می خواهید؟ تمام علمم در این انبان است. و پوزخند راهزنی که نمی دانم خردمند بود یا طبق قانونِ "اغلبِ آدم ها بالاخره یک بار جمله ای می گویند که ارزش شنیدن دارد" عمل کرد و گفت علمی که بتوان به این شکل از عالِم اش دزدید، دیگر چه صیغه ای ست؟


 
comment آدم-گفته ها ()