و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
با مزه ها ، یا اعتماد به نفس کاذب
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧
 

در پیاده رو راه می رفتم. خیابان خلوت بود. مینی بوسی رد شداز کنارم و فریادی پرتاب شد به سمتم: خانوم سوار شو برسونیمت تا یه جایی... و همهمه ی خنده های که با دور شدن مینی بوس محو شد. کمی جلوتر، مینی بوس را دیدم که توقف کرد. مشتی پسربچه که قدشان به زور تا کمر من می رسید پیاده شدند.


 
comment آدم-گفته ها ()