و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
درنگ...
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧
 

راست می گفت که زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود*... با این حال ادعای گزافی است اگر بگویم که هیچ وقت عادت نکرده ام، که هیچ وقت یادم نرفته است.

حرف برای گفتن زیاد هست. با این حال نگفته عبور می کنم. نشنیده عبور می کنم. عبور باید کرد، شاید. اما گاهی درنگی برای شنیدن، برای گفتن. یادم می آید که زمانی به خودم نهیب زده بودم که مبادا اسیر هدفون شوی و نشنوی کسی را که برای شنیده شدن به سمت ات آمده. یادم می آید، روزی بود که می خواستم حرف بزنم اما آن کس که می خواستم بشنود گوشش پر بود...

گاهی درنگی برای نوشتن.

گاهی درنگی فقط برای درنگ کردن. برای دیدن راهی که آمده ام. انگار که از کوهی بالا می روم، لذت لحظات ایستادن و نفس تازه کردن. برگشتن و نگاهی به مسیر انداختن. نگاهی به افقی که نسبت به توقف قبل وسیع تر شده. دیدن دوباره ی جاهایی که بهترین راه را انتخاب نکرده بودم. دیدن راه های بهتری که می توانستم پیش بگیرم که با آسیب کمتر پیش بروم. و بعد لبخندی از سر رضایت. دوباره برگشتن و به راه ادامه دادن...

 

* از سهراب سپهری است. یادم نمی آید کدام شعرش...


 
comment آدم-گفته ها ()