و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
همکلاسی
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
 

با من بیش از حد مهربان است. من که تعداد بارهایی که دیدمش و سلام نکرده ام، اقلا ده برابر بیشتر از سلام کردن هایم بوده... در این چند روز دو سه بار انگشت رنجه کرده و اس ام اس فرستاده، حتی یکی دو بار زنگ زده بهم!

سعی می کنم فراموش کنم که این ها از اثرات پایانِ ترم است. سعی می­کنم طبیعی بودنش را بپذیرم. مگر نه اینکه خودم بارها دست به دامن کسانی شده­ام که فقط می­شناختم­شان. شاید موارد زیادی یادم نیاید، ولی حتما بوده است. فقط ای کاش هر بار این کلمه­ی "جان" را به انتهای اسمم گره نمی زد. کاش صریح می­گفت که جزوه "جان" را از من می­خواهد که جزوه­ام سزاوارتر است به این قربان­صدقه­ها... می توانم تصور کنم که احتمالا دردناک بوده­است دستِ یاری به سمت کسی دراز کردن که خیلی نمی­شناسدش. احتمالا این فاصله را می­خواسته پر کند با این واژه. صمیمیتِ نداشته­مان را کتمان کند. یا شاید هم این نحوه­ی برخوردش با همه­ی کسانی است که دورند. تلاشی احترام­برانگیز برای پر کردنِ خلاء میان آدم­ها. و شاید هم حساسیت من بر کلمه­ی "جان" نیست. شاید بخل می­ورزم و این بخل را پسِ پرده­ی بخشندگی پنهان می­کنم.


 
comment آدم-گفته ها ()