و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
درد بی دردی علاجش آتش است...
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧
 

گاهی دلم می خواهد همه چیز به سادگی کتاب ها و قصه های بی غصه ی دوران کودکی شوند. که هیچ کس ناراحت نمی ماند در نهایت. که همه ی ناراحتی ها تمام می شوند و همه سال های سال به خوبی و خوشی زندگی می کنند. اما اینجا که ما هستیم، این زمین، انگار جای آن ها نیست. نمی شود که هیچ دردی نباشد. به قول سیمین درد همه جا هست.

شاید هم اشکال کار از خودمان است که همه چیز برای مان عادی می شود و شادی مان که از حدی می گذرد، بی حس می شویم، و حتی گاهی بهانه جو. در بهترین حالت بی تفاوت نگاه می کنیم به آنچه که زمانی به غایت نشاط انگیز بود برای مان؛ اگر ایرادهای بی دلیل نگیریم!

درد است که زیر لایه ای از بیحسی پنهان شده. باید سوزاندش تا بیرون بیاید. تا عریان ببینی اش و حس کنی که چه ها را ندیده از سر گذرانده ای.

خود سوزی اما با این هراسی که از درد داریم و آن بی حسی که فرایمان گرفته، سخت است. اراده ای قوی می طلبد و دیدی وسیع...

لطف روزگار است که اگر خودمان این بیحسی را نسوزانیم، دست به کار می شود و به دادمان می رسد با تلنگری و گاهی ضربتی کاری! هر چند معمولا آسیب اش را می بینیم، و به ندرت آثار بعدی اش را، اما تا به حال دقت کرده ای که بعد از یک تجربه ی سخت – نمی دانم چه صفت بهتری به جایش بگذارم! – وقایع خوشایند را چه قدر عمیق تر حس می کنیم؟

مثل این می ماند که برای مدتی در بیابان گیر کرده باشی، بدون آب، و بعد چاه آبی پیدا کنی. آن آب برای همیشه یادت خواهد ماند، نه این آبی که هر روز خیلی راحت از آبسردکن ها می نوشی.


 
comment آدم-گفته ها ()