و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
ادعایی ندارم!
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧
 

خوبی اش این است که حرفی که می زنی حتی اگر هزار سال طول بکشد بالاخره به گوش آنکه باید می رسد.

او* این طور عقیده داشت. با خیال راحت حرفش را می زد تا کی برسد به گوش شنونده. من اما او نیستم! پیرو عقایدش هم نیستم. گاهی حرف های جالبی زده اما خوب، او هم که بی خطا نبوده. به عاریه می گیرم از گوشه هایی از عقایدش که با من سازگار است.

*****

گاهی دهانی باز می شود و هر چه خشم و سرخوردگی در وجودش انباشته شده است را استفراغ می کند بر سراپای تویی که نه سر پیازی و نه ته پیاز؛ و این ضعف آدمی است. کیست که ادعا کند هیچ گاه چنین آشوبی به پا نکرده و بی اطلاعی را چنین مورد نوازش قرار نداده؟ من که نیستم. جز دلسوزی کاری از دستم بر نمی آید هنگامی که شاهد این تراژدی انسانی ام.

*****

بچه تر که بودم یک سریالی پخش می شد به اسم «روزی روزگاری». در ایلات قشقایی فارس می گذشت اگر اشتباه نکنم. یکی از جاهاییش که خوب یادم مانده مال قسمتی بود که در یک جشن عروسی مسابقه ای برگزار می شود میان مردان جوان. مسابقه ی جمع کردن هیزم که همان خار و گون و امثالهم است. ژاله علو (یادم نیست اسمش در آن سریال) که مدتی از مرادبیگ (امیدوارم اسمش را اشتباه نکرده باشم. بازیگرش خسرو شکیبایی بود. این را خوب یادم هست!) مجروح مراقبت کرده بود تا بهبود یابد از زخم هایش، او را هم راهی مسابقه می کند. مراد بیگ ته دلش می خواست در مسابقه شرکت کند، اما یک جور غرور (یا بهتر است بگویم حماقت) مانعش بود انگار. دم رفتن از ژاله علو می پرسد که چه قدر باید جمع کنم؟ جواب می گیرد که هر کس به اندازه ی ادعایش. جواب می دهد که من ادعایی ندارم. می شنود که ادعایی ندارم کم ادعایی نیست.

 

 

* شمس تبریزی را می گویم


 
comment آدم-گفته ها ()