و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست...*
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧
 

این همه بازی، این همه شوخی های بی خطر، دیگر خنده بس است.

به خودم نهیب می زنم.

سوء تفاهمش که برای من هیچ خطری ندارد.

خیلی چیزها می توانم یاد بگیرم از موقعیت هایی که کاملا تصادفی برایم پیش می آیند. گاهی از کفم می روند. اما این بار خیلی جالب بود. واقعا به معنای سر و ته یک کرباس بودنمان پی بردم. آسمان هر کجا گویا واقعا همین رنگ است.

*****

دو یا سه سال پیش به آدمی برخوردم که گمان می کرد من یک کرم کتابم. یک موجود رقت انگیز که هیچ چیز از زیستن نمی داند و تمام عمرش به درس خواندن گذشته و هیچ آدمی برایش مهم نیست. بسیار تلاش کرد به من ثابت کند که این طور بودن بد است و لازم است کمکش را بپذیرم و به او تکیه کنم برای بیرون آمدن از این شرایط! اما در مورد من اشتباه می کرد. من آن نبودم که او می پنداشت و او حاضر نبود این را ببیند. من عبور کردم ولی او عبور نکرد و با تلاش های بیهوده اش تا مدتی آزرده ام می کرد. آزرده می شدم چون احساس مسئولیت می کردم. اما الان که فکرش را می کنم می بینم که هر کسی مسئول بازی خودش است در این صحنه. و اگر کسی خارج می خواند و باور دارد که این بقیه اند که باید بر مدار او بگردند، تقصیر من نیست. من تنها کاری که ممکن است از دستم بر بیاید این است که چیزی را که می بینم بگویم.

*****

این همه را گفتم تا چند جمله هم خطاب به آقای کریمی نامی بگویم که گمان می کند همکلاسی من است. ببینید آقای محترم، شما حرف از فرصت 3 ساله در دانشگاه برای آشنایی زدید با این حساب من هم سن شما نیستم. اینجا هم به جز این بند تا به حال هیچ حرفی که به شما ربطی داشته باشد نگفته ام. شما هی می آیید اینجا، یک بار ابراز علاقه می کنید و یک بار ناقص العقل می خوانید مرا. توهین هایتان را به حساب اینکه اشتباه گرفته اید و با این امید که این طور خشم تان را اینجا خالی کنید بهتر از این است که بروید مزاحم دختری شوید که تمایلی به ابراز علاقه تان ندارد، به راحتی شنیدم و گذشتم. اما حرف هایتان و برداشت هایتان از آنچه که نوشته ام واقعا نگران کننده بود. نمی دانم شما چه طور می توانید تصور کنید که کسی را دوست دارید در حالی که حتی حرفش را در یک چنین مورد ساده ای که این وبلاگ متعلق به او نیست باور نمی کنید.

*****

دیگر وجدانم راحت است که تلاشم را کرده ام.

 

* از کتاب «جامعه» منسوب به سلیمان نبی

 


 
comment آدم-گفته ها ()