و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
آینده هزار در دارد و کلید این درها در جیب های ماست*
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧
 

آمدم نقل کنم از «گلی ترقی». اما فقط نقل قول نیست. عجیب است. زمان زندگی ما با هم فرق دارد، زمانه ی ما با هم فرق دارد. اما او نوشته، من خوانده ام، و عجیب آشناست برایم. اگر من نیم قرن زودتر به دنیا آمده بودم، یا اگر او نیم قرن دیرتر، همزمان می شدیم اما شاید هیچ وقت نمی شناختم اش. احمقانه است. حالا هم نمی شناسم. بیهوده رویا می پردازم و او را به جمع دوستانِ نادیده ام اضافه می کنم. در کنار ایتالو و رومن و ناتالیا و مارگاریت** و خیلی های دیگر. با خودم فکر می کنم که چه چیزِ این آدم ها ممتازشان می کند در نظرم. و می بینم که یک جور صداقت است. آدم هایی هستند که خود را پذیرفته اند. با تمام نقاط قوت و ضعفشان. من اما هنوز اول راهم و مسحور اخلاق "زوربا"یی می شوم که عمری دنیا را دیده، پست و بلندش را چشیده و خودش را بیرون کشیده از هیاهوی عالمگیر، و ابایی ندارد که بگوید چه قدر در جوانی اشتباه کرده. ابایی از بروز دادن خودش ندارد. بازی نمی کند. تظاهر نمی کند. در میانه ی جنگ و قحطی هم می تواند زیبایی های دنیا را ببیند. و می ترسم. از کوچکی ام. از خطرِ بت پرستی. از این همه نمی دانم.

با این وجود دست دراز می کنم و چنگ می زنم به بودنِ این جور آدم ها. به وجود ناشناس و مسیر رمزآلودی که طی کرده اند و با مال من فرق دارد. انگار می خواهم مطمئن شوم که می شود، هنوز می شود رفت و نرسید. می شود زمین خورد و دوباره سر بلند کرد و آسمان را از نو دید. انگار که اولین بار است.

*****

قصه هایم را توی گنجه می­گذارم و درِ آن را قفل می­کنم. کلیدش را توی گلدانِ روی میز می­اندازم و رو به فردا می­ایستم، رو به وعده­های ممکن و آرزوهای میسر. می­خواهم به امروز فکر کنم، به حضورِ آشنای اجسام دور و بر، به این روز آفتابی و درخت جوانی که پای پنجره است، به دست­هایم که آرام و صبور کتابی را ورق می­زنند و بدنِ خاموشم که با اتفاق­های اطراف در صلح است. فکرهای مغشوشم، دوباره، در جای خود مستقر شده­اند و ذهنِ آشفته­ام، از نو، منطق ساده­ی رابطه­های روزانه را کشف کرده است. ترس­های مجهول دست از سرم برداشته­اند و تنم لبریز از اعتمادی شیرین است. خسته­ام و خستگیِ خوبِ آدمی را دارم که از کویری خاموش، پر از فراز و نشیب، گذر کرده و به سایه­ی امنِ درختی کهن و جویباری بازیگوش رسیده است. می­دانم که این سرخوشیِ دلپذیر اتفاقی موقتی­ست. مگر می­شود یک عمر راست راست راه رفت و معلق نشد؟ مگر می­شود یک عمر به زندگی کلک زد و قِسِر در رفت؟ فعلاً سبکبار و هشیارم و به این «فعلاً»، این زمانِ نامعینِ نامحدود، دو دستی چسبیده­ام. فهمیده­ام که می­توان مُرد و از نو متولد شد، می­توان اردنگ خورد و ته چاه افتاد و به دستی، ریسمانی، امیدکی آویزان شد و بیرون آمد.***

 

 

 

* و *** هر دو از کتاب «دو دنیا»ی «گلی ترقی»

** ایتالو کالوینو، رومن گاری، ناتالیا گینزبورگ، مارگاریت دوراس و خیلی دیگر از نویسندگان و شاعران و نقاشان و ... که حداقل یک بار مسحورم کرده اند.


 
comment آدم-گفته ها ()