و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
بی سر و ته
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧
 

شب از نیمه هم گذشته. گیج و مغشوشم. مثل گیسوی دخترکی که تازه از خواب بیدار شده، آشفته و سعادتمند. جیغ و هوار مال وقتی است که شانه را به زور از میان انبوه گره خورده ی موهایش عبور می دهند. فعلا سرخوشی و سرمستیِ شروع یک صبح جدید است. صبحی که پیش از این نبوده و پس از این هم نخواهد بود. این بی نظمی، دردش را بعدا خواهم چشید اما دلم نمی آید از خوشی اش دست بکشم. من الان حس شب های اردو را دارم که تا صبح می توانم بیدار بمانم و روز بعد را هم پرانرژی شروع کنم و بگذرانم. بیدار ماندن و حرف زدن و به دیگری گوش دادن و اگر همه خواب بودند، در روشنایی چراغی که مزاحم خوابشان نشود نشستن و نوشتن و به موسیقی گوش دادن و اگر این هم میسر نبود تنها در تاریکی نشستن و گوش دادن به موسیقی و فکر کردن و ذهن را رها کردن که در مراتع بچرد. گه گاه یاد روزهایی می افتم که سپری کرده ام. روزهایی که اشتباه کرده ام. جالب است که اغلب خاطره هایم با اشتباهاتم همراهند. انگار که روزهای بی اشتباه ارزش یادآوری ندارند یا اینکه اصلا وجود ندارند. دلم نمی خواهد توقف کنم یا از نو بخوانم که چه نوشته ام. ویرایش هم نه. رها کردن ذهن حتی اگر جمله بندی ها نامفهوم شود. بیشتر برای دل خودم است این شب نوشته. می خواهم ببینم که هنوز می توانم.

هر از گاهی دلم می خواهد به همه ی آنچه که یک مدت روی خوش نشان داده ام، نه بگویم و ببینم که می توانم بدون آن هم باشم. هنوز می توانم. کولی-وار. یا نه. یک جور جفتک زدن به حرص و جوش روزمره است. انگار که با هزار زحمت ذره ذره حرص و جوش هایم را در سطلی جمع کرده ام و بعد در یک لحظه، تصمیم می گیرم ببینم بدون آن هم می توانم ادامه دهم یا نه. و یک لگد. و سطلی که چپه می شود.

بدجور عادت کردم به صیقل زدن جمله هام. رها نمی کنم کلمات را دیگر. اما شاید این شیوه ی من باشد. شاید هم خودم را گول می زنم که این قایم شدن درست است. درست یعنی چی اما؟ درست ها و خوب ها و بدها از کی قالب گیری شده جا گرفتند در قفسه های وجودم؟ اطمینانم کم شده و به همان میزان پذیرشم افزایش یافته. با این حال هنوز در اعماق وجودم مطمئنم و این خطرناک است. مدام باید حواسم باشد که شاید راه دیگری هم هست. شاید که چه عرض کنم. راه دیگری هست. گونه های دیگر. دنیاهای دیگر. اما باز تا یک ذره خود را می سپارم به روال ناآگاهم، همان خوب های قالبی می آیند و جبهه گیری ها شروع می شود. تا وقتی چیزی را ندیده باشم خطری نیست. اما اگر ببینم و اوتوپایلوت عمل کنم و بگذارم قالب ها عمل کنند، آن وقت سخت است جبهه ها را شکستن و دیدن آدم های سنگر رو به رو، که آن ها هم وقتی تیر می خورند ازشان خون می رود، آن ها هم کسانی را دوست دارند، آن ها هم می میرند.

اما بر عکسش این طور نیست اما کاش بود. شاید روزی اینطور بشود که اگر یک بار حواسم را جمع کردم و دیدم که مطمئن نیستم، این بی اطمینانی باقی بماند. اما هنوز تا یادم می رود و حواسم پرت می شود یقین گریبانم را می گیرد. چه کسی گفته که آخر خط یقین است؟ ته خط من که یقین نیست. یا شاید همین اطمینان به بی یقینی خودش یقین است؟ شاید کلمات ما، قاموس ما فرق دارد.

معده که احوالش آشوبناک می شود، خلاف مسیر طبیعی محتویاتش را جاری می کند. طبیعی که می گویم اینجا منظورم معمول است. ذهن وقتی آشوبناک می شود چه می کند؟ چه می شود کرد. کلمات را بلغور می کنم مگر آرام بگیرد. این آشوب را دوست دارم. از گیجی روزمره بهتر است. حس می کنم بند بندِ وجودم را. دردی در ساق پای چپ. خستگی گردن از حمل بیست و چهار ساعته ی سری که باید بیرزد به این همه زحمت وگرنه برای چه هست. نوک انگشتانی که سردند اما مطیع و فرمانبردار کلمات را در صفحه کلید دنبال می کنند.

رشته ی افکارم به سادگی پاره می شود. به سادگی هم از جایی به جایی دور از انتظار پیوند می خورد. بس است. برای امشب بس است. کو تا شبی دیگر که این طور دلم هوای نوشتن کند و مجالی باشد...


 
comment آدم-گفته ها ()