و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
ای بس که نباشیم و حتی نفهمیم که نیستیم...
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧
 

به فهرست دوستانم نگاه می کنم. کسانی که حداقل گاه گداری در دنیای مجازی با هم صحبت کرده ایم. اسمی را می بینم که زمانی برایم یادآور دیوانه بازی های نشاط انگیز بود. یاد آور جمله های نصفه ای که به می فهمم ختم می شد. کجا گم کردیم دست همدیگر را در گذر زمان؟ الان که فکر می کنم به نظرم می آید که در یک ایستگاه که یادم نمی آید کدام، سوار دو قطار مختلف شدیم. حتی خداحافظی هم نکردیم. شاید اصلا نمی فهمیدیم که مسیرمان از هم جدا شده. شاید می فهمیدیم اما مثل شترمرغ سرمان را پنهان کرده بودیم و نمی خواستیم ببینیم. مدتی دست و پا زدیم. گاه گاهی اس ام اسی. اما من بخیل تر از آن بودم که بی دریغ باشم. دردِ نبودنش را بر سرش خالی کردم با نبودنم. اعتراف می کنم که از خیلی قبل تر شک کرده بودم به بودنمان. و شاید همین شک، مرا سرد کرد. خیلی چیزها را با هم تجربه کرده بودیم. جاهایی را که تنهایی جسارت ورود نداشتیم، با هم رفتیم. با هم کشف کردیم خیلی آدم ها را. اما تیر خلاص را آن روز زدم. جرقه اش را او زد. داشت با تلفن حرف می زد و من سرخوشانه با کمربند مانتوی جدیدش ور می رفتم. منتظر بودم حرفش تمام شود که بغلش کنم و بروم. حرفش تمام شد و بی توجه رفت. آب یخ بود که انگار بر سرم ریخت. انگار همه ی قطعات پازلی که نمی خواستم جفت و جور شوند ناگهان کنار هم قرار گرفتند. تمام شد. خیلی وقت بود که تمام شده بود. من هنوز آن قدر بزرگ نشده بودم که بپذیرم نقش یک دوستِ برایِ روزِ مبادا را برایش بازی کنم. گمانم هنوز هم نشده ام. هستیم. به پاسِ آن همه یادهای خوب، هر وقت همدیگر را می بینیم لبخندی از ته دل به لب هایم می آید. اما زخمی است که هنوز بهبود نیافته. هنوز فقط اس ام اس هایی اش در یادم می مانند که از من خواسته کاری بکنم برایش. اما دفتر یادداشت هایم می گوید که بیشتر بی دلیل به یادم بوده تا سوداگرانه. با این حال این حس بدجور سراغم می آید وقتی بهش فکر می کنم. آن حرفی که یک بار بهم زد و گفت نگذار ازت استفاده کنند. راجع به کس دیگری گفته بود که به نظرش تنها وقتی سراغم می آمد که کاری ازم می خواست و من چون دلم می سوخت برایش هر بار کمکش می کردم. اما از آن به بعد سرد شدم باهاش. یادم می آید تمام بارهایی را که نمی دانم با کدام قدرت پنهان مشتم را باز کرده بود و به حرف کشیده بود مرا. و تمام بارهایی که مرا بیرون در خانه ی اسرار رها کرده بود...


 
comment آدم-گفته ها ()