و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
نوشت بر دیوار غارش: نترس از باقی ماندن
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
 

جایی ردی از ما باقی می ماند. انگار که هرگز زمانی بر ما سپری نشده. بیهوده می پنداشتم ردی محو است و روز به روز هم کمرنگ تر می شود. یادم می آید که اندوهگین بودم از پندارِ فراموشی. با این حال تردیدی هست که سخت آزارم می دهد. به چه حقی به خود اجازه می دهیم که خوبی کنیم؟ در حالی که می دانیم آدم ها اهل عادت کردن اند. و جدایی ناگزیر است. به چه حقی به خود اجازه می دهیم جز خوبی کنیم؟ باور کن اصلا ساده و بدیهی نیست.

 

جایی ردی از ما باقی می ماند. انگار که نقشی بر دیواری از سنگ های مرغوب که گذر زمان فرسوده اش نمی کند. حداقل کمتر از این جسم خاکی فرسوده می شود. غار نشین هم که باشی، نمی توانی تحمل کنی بی نقش بودن را، و تنهایی ات را نقشی می کنی بر دیوار. دم می زنم از در لحظه زیستن. با این حال، اسیر نقش هایی می شوم از گذشته و الخ. طول و تفصیل نمی خواهد که. همه اش همان است که آن روزها به اسم سرود ملی های مدرسه مان می خواندیم و من هیچ وقت هیچ کدامش را کامل حفظ نبودم. فقط بند آخر یکی بود که خیلی دوستش داشتم. آن جا که دست در دست هم می خواندیم: جاری در لحظه های نابِ بودن، جاری در این آواز، تا ابد می مانیم... جاری در آن آواز ماندیم. در خیلی چیزهای دیگر هم. در خیلی لحظات و خیلی جاها. تا ابد را نمی دانم. آن جاری بودن، یک جور حس تغییر مدام در خود داشت، حس شگفت ابدی بودنی که رکود درش نیست. آن موقع با چشمان رویازده ی یک کودک به این همه امکانات که در این ابدیت متعلق به من بود، خیره می شدم. الان هم ابدیت خیره کننده است، با این حال افسونش کمرنگ می شود وقتی یادم می آید که دیگر پاک کنِ جادویی کودکی را ندارم که هر بار اشتباه کردم، ردش را پاک کنم. مشق هایم را از کی شروع کردم با خودکار نوشتم؟ کجا خودکار، سادگی مداد را از دستم بیرون کشید؟ مشق های خودکاری پاک نمی شوند. همیشه هم نمی شود با مداد نوشت. این دنیا برای تردید و برگشت پذیری مداد اعتباری قائل نیست.


 
comment آدم-گفته ها ()