و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
می بافم. اما نه شالی به درازای جاده ی ابریشم (به قول یک دوست)
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧
 

چند وقت است که خسته ام. دلم حرف زدن می خواهد و با این حال وقتی یک جفت گوش گیر می آورم همه چیز می گویم و هیچ نمی گویم. آسمان و ریسمان به هم بافتن که شاخ و دم ندارد.

 

دوستی هست که مدت مدیدی است ندیده ام اش و در واقع از وقتی دیگر ندیده ایم همدیگر را، دوستی مان به طرز عجیبی برایم پررنگ شده. آن موقع که همدیگر را می دیدیم، بودن مان در با هم برای میان ترم ریاضی دو و پایان ترم معادلات درس خواندن آغاز شد و آخرین بار که همدیگر را دیدیم پراکنده گویی کردیم تا زمان به سر رسید. چند وقت بعد از رفتنش بود که اولین ایمیل را به هم زدیم؟ از آن موقع به بعد بودن مان شروع کرد به رشد کردن. در ذهنم گسترش می یابیم. لذتش بر احساسِ خطرِ توهم-زدگی می چربد...


 
comment آدم-گفته ها ()