و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟!
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

تلاش می کنم که نبینم این همه را. سرم را هر چه بیشتر در ماسه یا برف یا هر چه که هست، فرو کنم و خودم را بزنم به نشنیدن. به نفهمیدن. بروم به گردش بی پایان در کوچه ی علی چپ. محتاط شده ام. زیاد. دیرتر و سخت تر با آدم ها می جوشم. انگار فهم اینکه هیچ کس نمی ماند باعث شده رغبتم به شناختن کم شود. کم نه. اما بیشتر دوست دارم همین ها که هستیم را تا هستیم بیشتر دریابم.

 

دیگر حتی حال و حوصله ی بازی با کلمات را هم ندارم. دیگر تمایلی هم ندارم که دلایل والا جور کنم برای کارهایم و خودم را گول بزنم.

 

من هم نیستم. دقیقا آن موقع هایی که فکر می کرده ام که دارم خودم را زندگی می کنم سرم را محکم تر در برف یا ماسه یا هر چه که بود فرو کرده بوده ام.

 

اما اگر من دقیقا همین گم شده ام که هستم چه؟ همه ی این بیراهه ها که رفته ام اگر راه بوده باشد، راه من؟ تا کی، تا کجا؟


 
comment آدم-گفته ها ()