و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
باید رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد؟
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸
 

می ترسم از این آینده ی مجهول. از این همه فاصله ای که بین راه هاست. از این همه تفاوت گزینه های پیش رویم...

تا مدتی آرام می گیرم و فکر می کنم که دیگر تصمیمم قطعی شده، ناگهان اتفاقی، حرفی، برخوردی، مرا پرت می کند به میانه ی همه ی تردیدهایم. بحث امروز و فردا نیست فقط. نمی دانم چرا نمی توانم خودم را قانع کنم که در لحظه زندگی کنم. به نظرم خودفریبی می آید. دارم نزدیک می شوم به یکی از مراحلی که اگر خودم دست به انتخاب نزنم دنیای اطرافم برایم انتخاب خواهد کرد. انتخاب که نه. زمان، پاک کن به دست، نزدیک می شود که بعضی گزینه ها را، بعضی راه ها را از جلویم پاک کند. و این محو شدن ها می لرزاندم.

*****

هرکسی «بودن یا نبودن» خاص خودش را دارد. سؤالی که چکیده ی تردیدهایش است. سؤالی که نمی شود بی جواب از کنارش گذشت و به آرامش رسید. یک روز بالاخره یخه ی آدم را می چسبد و جوابش را طلب می کند. یک روز بالاخره مجبوریم انتخاب کنیم. و آن روز برای من نزدیک می شود و من نمی دانم چه جوابی بدهم و نمی توانم دیگر این تردید را هم تاب بیاورم. و می دانم، خوب می دانم که این را که جواب بدهم و عبور کنم از دو راهی اش، دیر یا زود پرسش دیگری سر بر می آورد. دشوارتر احتمالا. گریزی نیست...

*****

بچه تر که بودم، بودن یا نبودنم منحصر به یک امتحان دیکته بود و اشتباهات فاحش. تردید در توانایی یادگیری ام.

کمی بزرگ تر شدم، پرسش ام در مورد رفتارهای اجتماعی بود. تردید درباره ی آنچه که درست نامیده می شد.

بعدترها، انتخابی سخت تر. تردید میان همه ی شاخه های دانش بشری که دوست می داشتم. انتخاب راهی و پیگیری اش. و رها کردن راهی دیگر، و تا مدت ها خود را دلداری دادن که نه، آن راه به دردت نمی خورد...

و این روزها، دو راهی ام بر سر رفتن است. و تردید بر سر هزینه ها. جنس هزینه ها فرق دارد فقط. گزاف است در هر حال. و من هنوز می گردم پی راهی که کم کنم هزینه ها را. سخت است. خسته می شوم گاهی. اما گریزی نیست از این تکاپو...

*****

«تعمیر سکوت

            گیجم کرد.

دیدم که درخت، هست.

وقتی که درخت هست

                        پیداست که باید بود،

باید بود

و ردّ روایت را

                        تا متن سپید

                                    دنبال

                                         کرد...» (وقت لطیف شن--سهراب سپهری)

 


 
comment آدم-گفته ها ()