و اگر نمرده باشند

!زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند

 
از سر دلتنگی...
جاآدمی اینو اینجا گذاشت: ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸
 

نشسته ام رو به روی مانیتور، انگشتانم را می کشم روی کیبورد بلکه از بین این همه حرف هایی که در سکوتِ این روزهایم خورده ام، یکی را بالا بیاورم اقلا. اما انگار چیزی چسبنده و لزج درون جمجمه ام هست که کلمات را اسیر می کند. می بینم که چه طور می بلعد هر حسی را که در وجودم به کلام می خواهد تبدیل شود. آن قدر که وقتی پشت تلفن صدایش را می شنوم حتی یادم می رود تسلیت بگویم. طوری حرف می زنم که انگار نه انگار روزی روزگاری با هم هم صحبت بوده ایم. حتی از پس احوال پرسی معمول هم بر نمی آیم. هر چند، جای تعجب هم نیست. هیچ وقت بر نمی آمده ام از پس اش. همیشه با شوخی گذرانده ام تعارفات معمول را. سر باز زده ام از یاد گرفتن رسوم اش. و حالا که شوخی کردن در ذهنم به گناه تبدیل شده و خنده به گناه کبیره، علیل مانده ام. مثل بی پایی که حالا دستش را هم ازش گرفته باشند. نمی دانم اصلا چه اشکالی دارد. نمی دانم چرا این احساس عذاب در من به وجود آمده که افسارم را می کشد که مبادا شوخی کنم. از اینکه مطیع «باید»ی شده ام که نمی دانم از کجا می آید و این طور دورم می کند از دوستانم، بیزار می شوم.

 

فردا، فردا دوباره زنگ می زنم بهش. حالش را می پرسم. درست است که هیچ وقت آن قدرها صمیمی نبوده ایم، اما دلیلی ندارد خودم نباشم و جلویش بازی کنم. خسته ام از بازی کردن. از نقشی که من نیستم. از ماسکی که بر صورتم سنگینی می کند.

 

*****

داشت می گفت که وقتی کشتندش آنجا بوده. دیده که مردم، قاتل را اسلحه به دست گرفته اند، ازش عکس گرفته اند. کارت شناسایی اش را برداشته اند، و می گفت که اسلحه در دست می گفته که نمی خواستم بکشم.

می توانم تصور کنم که بهت زده بوده احتمالا. که قسم می خورده. که سنگینی ناتمام کردنِ قصه ی یک زندگی دست و پایش را سست کرده.

بی هوا می گویم که این بنده خدا هم چه قدر بدشانس بوده. سنگینی نگاه های اطرافیان را حس می کنم. ادامه نمی دهم. حتی برای رفوکاری حرفم.

*****

فردا خیلی دور است. الان هم شب است. نمی خواهم احتمال بر هم زدن خواب و استراحت کسی را به جان بخرم.

این روزها چه قدر بیست و چهار بزرگ شده. به تنم زار می زند شبانه روز. آن قدر این یکی که در آنم طولانی و کشدار می شود که دیروز و پریروز و روزهای قبل همگی دور و غیر قابل تشخیص می شوند از هم. مثل کوه هایی که در افق همگی به یک اندازه دور و دست نیافتنی اند.


 
comment آدم-گفته ها ()