اول باید زنده ماند، باید کسان خود را نجات داد... می فهمی؟*

مرد در مترو نشسته بود که موبایل اش زنگ خورد:

به دکتر گفتم آخه دخترم داره می میره. دکتر گفت برای ما دیگه عادی شده، هر روز از این چیزا می بینیم.

...

از اینجا تا [...] 5 ساعت راهه، اونوَخ به من میگه 3 ساعته برو و برگرد و اینجا باش.

...

آخه چه جوری راه 10 ساعته رو تو 3 ساعت برم؟

...

به دکتر گفتم آخه دخترم...

.....

حالا الان که جای صحبت کردن نیست. صبر کن.

...

رسیدم بیمارستان، پیدات می کنم...

حرف می زنیم.

صدایش می لرزید...

 

* بادبادک ها – رومن گاری

/ 2 نظر / 5 بازدید