با مزه ها ، یا اعتماد به نفس کاذب

در پیاده رو راه می رفتم. خیابان خلوت بود. مینی بوسی رد شداز کنارم و فریادی پرتاب شد به سمتم: خانوم سوار شو برسونیمت تا یه جایی... و همهمه ی خنده های که با دور شدن مینی بوس محو شد. کمی جلوتر، مینی بوس را دیدم که توقف کرد. مشتی پسربچه که قدشان به زور تا کمر من می رسید پیاده شدند.

/ 2 نظر / 7 بازدید
سامان

[لبخند] چه بچه های خیر خواهی . می دونی چیه شیخ شاید یه وقتایی اینجوری اعتماد به نفس داشتن خیلی خوب باشه یه وقتایی خوبه آدم همه چیزو از دید دنیای خودش ببینه و تموم شرایط رو نسبت به اون تغییر بده .[سوال] نمی دونم .... پ.ن : خانوم سوار شو برسونیمت تا یه جایی [نیشخند]

میرس

حرف سیاسی؟ :دی