عید، باز عید، عید، عید...

دو روز گذشت از این هم. این دوره ای که نامش را سال گذاشته ایم. یکی رفت و یکی آمد. آدم ها هم انگار خانه هایشان میخ درآورده، این چند روز را بند نمی شوند در خانه هاشان. بیرون می خواهند بروند، خوب بروند. اما این لنگر انداختن ها دیگر چه صیغه ای ست؟ من دلم اگر کمی آرامش بخواهد در خانه، آرزوی بزرگی است؟

 

من اگر پروانه بودم کل عمرم به اندازه ی یک عید هم ممکن بود نباشد.

 

عیدهای قبل بی مهابا (یا بی محابا؟) روزهای اول را به کتاب خواندن سپری می کردم، برای دل خودم. تا جایی که فشار پوتین زمان را بر قفسه ی سینه ام حس می کردم. امسال اما چندان نگران کارهایم ام که نه انجام شان می دهم و نه به کارهایی که دوست دارم می رسم. و زمان هم بازیگوش شده. در مشتم نمی ماند. مثل ماسه ی نرمی که از لا به لای انگشتان ام می ریزد و نمی توانم اسیرش کنم در مشتم...

 

با این حال اتفاقات خوب هم کم نیست. مثلا آشنا شدن با کسی در طول یک مکالمه ی یک ساعته. و بعد امیدوار بودن که شاید یک روز دوباره دلش بخواهد که با هم حرف بزنیم.

 

کاش احساس وظیفه نمی کردی که به همه ی کسانی که شماره موبایلشان را داری، یک اس ام اس را بفرستی محض تبریک عید. بهتر نیست اگر به کسانی تبریک بگویی که آن قدر برایت اهمیت دارند که به طور خاص مبارک باد بگویی شان؟

/ 2 نظر / 9 بازدید
میرس

از احساسات دات کام [خنده] ببین این دیگه چه خزعبلیه

مهرناز

یادمه........[گل][قلب] چه خوبه این که یکی هست که این جور چیزا رو یادم بندازه...[ماچ][رویا]