اختلاف نظر یک داستان کوتاه

دلش می خواست پیروزی های پی در پی اش را ببیند. آرزومند موفقیتش بود. دلش نمی خواست ببیندش که زمین خورده. دوست داشت او را بابرنامه و هدف­مند ببیند. بی هیچ گونه فعالیتی که با معیارهایش اتلاف وقت نامیده می شد. دردش می آمد وقتی که می دید چه قدر بی مبالات است و قدر نمی داند زمانش را. می ترسید از آنکه روزی با یک «آخ»ِ تلخ و جانسوز به خودش بیاید و ببیند که نمی تواند در جست و جوی زمان از دست رفته برود. حق داشت؛ در تمام حرف ها و نگرانی ها و آرزوهایش حق داشت. بهترین ها را می خواست. فقط کاش گاه گداری با هم چک می کردند معیارهایشان را...

/ 1 نظر / 7 بازدید