دل بی غم در این عالم نباشد...

روزهایی هست که جاآدمی آرزو می کند که کاش بر باد رفته باشند اما در یاد مانده اند. بعد زمانی می رسد که آرام آرام حافظه رو به نقصان می رود، و آن موقع است که از ته دل آرزو می کند به یاد بیاورد تمام روزها را، تلخ و شیرین. دیگر هم فرقی نمی کند برایش. اما یادش نمی آید. گاه جرقه ای در معدن تاریک خاطراتش، برای لحظه ای تصویری را پیش چشمش زنده می کند. لبخندی به لبش می آید. ممکن است این تصویر مربوط به یکی از همان روزهایی باشد که می خواسته فراموش کند. اما زمان گزندگی اش را شسته است. تلخی دوست داشتنی ای باقی مانده. تلخی ای ناگزیر...

 

پ.ن. دردناک است تصور اینکه حافظه را از کف داده باشم. ممکن است از بعضی یادها که هنوز گزنده اند خلاص شوم، اما این همه یادهای دیگر را هم که مثل آتشی گرم و زنده اند، از دست خواهم داد. مثل این که آدم انبار آذوقه اش را به خاطر یک موش کوچک که در آن لانه کرده آرزو کند که بسوزد بر باد رود.

/ 5 نظر / 9 بازدید
میرس

روزی که خرید مادر کیف مدرسه قرمز چمدانی کلاس اول با کلید ...

سامان نظری

بسی رنج بردیم در این سی سال. که رنج برده باشیم فقط. مرسی. یا شیخ بسی لذت بردم.بعضی خاطرات مثل قهوه می مونن .تلخیشون لذت بخشه.اما صد افسوس که بعضیشونم همیشه تلخن و تلخیشون به طور ذاتی آزارندهست. پ.ن:----> خدا بود

ابوذر

سلام به دوست نادیده.ولطفتان از اینکه پیوند دادید.هنوز که نتوانسته ام وبت را به تمامی بخوانم ولی به شرط ادب هم که شده در پیوندستان ام قراراتان دادم.!

مونا

آره دیگه. زندگی اینجوریاس