حتی احتمال صفر هم محال نیست!

از سخت ترین کارها سر و کله زدن با آدم هایی است که نمی دانند و می پندارند که می دانند! در آن زمان که شیخ بهایی مراتب دانستن و ندانستن را ردیف می کرد نمی دانم چرا این آخرین مرحله را نیاورد در شعرش. شاید گمان می کرد همان «نداند و نداند که نداند» کافی است ولی به نظرم این، چیزی فراتر است.

*****

آرام آرام به اهمیت مرزبندی پی می برد. لازم است گوشه ی دنجی را حفظ کند در این عالم، به دور از مزاحمانی که به اشتباه می­پندارند شناخته­اندش. با این حال گاهی خنده ای از ته دل تنها چیزی است که برای اش می ماند! یاد «هری پاتر» می افتد و نحوه ی مقابله با لولوخورخوره. شاید راه اش همین است. به حافظ فکر می کند که می گفت آسان گیر بر خود کارها*... و گمان می کند روزنه ای باز شده و بالاخره دارد می فهمد. اما لحظه ای بعد دوباره همه جا مبهم است. تنها آن خنده است که باقی مانده.

*****

اعتماد به نفس البته چیز خوبی است، بر منکرش لعنت! ولی گاهی در نظر گرفتن احتمال خطا هم بد چیزی نیست؛ مخصوصا برای آدم ها! درست است که خلیفة الله اند بر زمین، اما جایزالخطا هم هستند!

 

 

* گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع ... سخت می گردد جهان بر مردمان سخت کوش

/ 2 نظر / 11 بازدید
برادر زاده

اگه توهم بود دردش کمتر بود...حالا که اشکال از آدمیت ماست نمی دونم چه جوری تو چشاش نگاه کنم!!! در مورد بلاگت: همیشه نوشتنت رو دوست داشتم.اینا رو که می خونم دلم تنگ می شه واسه وقتی نوشته هامو واسه یه فرزانگانی می خوندم!!