گهی پشت بر زین، گهی...!

مثل یک گلوله ی سربی گرم در قفسه ی سینه. همه چیز طبیعی بود. در عرض چند ثانیه متراکم شدن اش را حس کردم. نه می توانستم فرو دهم اش. و نه مجال استفراغ اش وجود داشت. اینگونه بود که روزی که با اشک هایی که از شدت خنده صورتم را پوشانده بودند، آغاز شده بود؛ پایان یافت: با سستی و سرما...

*****

همه چیز طبیعی است.

/ 0 نظر / 11 بازدید