عبور باید کرد...؟

چند صباحی هستیم. دوست یا آشنا. بعد روزی می رسد که دیگر نیستیم. از فکر آن روز اگر امروز بر خود بلرزم، حماقت است. من گاهی عجیب احمق می شوم.

 

موقع پایان تازه فهمیدند که چه قدر به هم عادت کرده اند. نمی فهمید آن همه اشک و اندوه و حسرت برای چیست. خداحافظی های کشدار را نمی پسندید زیاد. مس مس نکن. برو.

 

قبلا هم تجربه کرده ام این حس را. آن قدر دوست بودن مان را دوست می دارم که یادم می رود اصل تویی و من. ماییم که دوستی مان را می سازیم. بی تلاش ما، محو می شود. مثل قطره ای مرکب در یک لیوان آب... بعد روزی می رسد که با حسرت به تو نگاه می کنم، انگار که دارم سوگنامه ی "ما" را می خوانم.

/ 2 نظر / 5 بازدید
میرس

مطمئنم اولین خواننده ی متنتم اگه بیشتر بنویسی رازی ترم ازت

مرتضی

البته بطره مرکب تو لیوان آب محو نمیشه و همین طور خیلی چیزای دیگه!‌ یه جوری هم آپ کن که میرس راضی!!!‌تر باشه![چشمک]